دامنه دارابکلا
طوفان فکری
نویسنده: ابراهیم طالبی دارابی - دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢

کوچه های داربکلا پر از شهیده(1) 

به نام خدا. با وضو وارد شوید! کوچه های دارابکلا پر از شهید است. پس از هفت قسمت هشدار به روحانیت دارابکلا و ارائه ی متن دخترهای دارابکلا، و کمی پیش تر از این انعکاس متن حلقه تکیه و نیز انتشار متن آسیب شناسی عزاداران درون تکیه دارابکلا که همه در ذیل همین متن در این وبلاگم (دامنه دارابکلا) در معرض دید و داوری شما قرار گرفته، حالا می خواهیم با هم با شهداء ی محل مان همدم و هم دامنه شویم. قبلا مدیر محترم دارابکلا  20 با ایجاد وبلاگ اختصاصی شهدای دارابکلا اوسا مرسم، دَین خود را به نحوی اداء کرد. من نیز در این سلسله مباحث کوچه های دارابکلا پر از شهیده می خواهم قرضم را به این شهدای عزیز و پاک پرداخت کنم. با زبانی صمیمانه و بیانی فاخر در شئون و اندازه شهیدان.  تو نوزاد بودی، تازه از رحم مادرت متولد شده بودی. نه نه، نه نه! حتی نطفه ات هم منعقد نشده بود اینها یعنی شهیدان که علیهم درود باشد و سلام جاویدان، رفتند دفاع کردند و با برگه ی ترخیص شهادت آمدند. تو نبودی هنوز! کاش بودی تشییع پیکر آغشته به خون شان را می دیدی. تهِ صف تشییع، هنوز میدان شهدای ساری بود !تازه سرِ صف رسیده بود آقا اسیو پیش! همین وادی پیچ در پیچ محل مان، که حالا شده میعاد تند پیچی عده ای که مُفتکی می میرند و می میرانند!چون که هنوز مطلع نیستند اینجا میعادگاه ما محلی ها با شهدای در تابوت رفته ی مان بوده. سر تابوت پرچم پیچ شهید، که اینجا میرسیده تازه اشکها سرازیر می گردیده. کاش این آقای دارابکلا 20 آن وقت ها دارابکلا 40 راه انداخته بود.و آن همه عشق و شوق و سوگ و اشک ها را ثبت تاریخی کرده بود. آه که آن روزها نه موبایلی بوده نه اینترنتی، نه حتی تلفن خونگیی و نه نیز دوربین دیجیتالی.

از محله ی ببخیل شروع کنم که 8 شهید دارد. از تنگ کوچه های منتهی به جول غورزم. همان راه باریکه ای که حالا مسدود و مال کسی شده! می رفتیم اوه لی یعنی آب تنی. یعنی زیر آبی. ولی اوه لی چه زیباست تلفظش. نه استخری داشتیم. نه حمام گرم و نرمی. اگر داشتیم هم آسیاب به نوبت بود. نیمی از روز حمام مان، زنانه بود. و غروب ها که آبش را زنان خوش انصاف، خشک خشک می کردند، تازه به ماها مردان و پسران روزگار می رسید. حالا تو، توی خونه نزدیکه که سونا هم ساز کنی. ما جبهه صف می کشیدیم تازه بعد از 5ساعت، نوبت مان فرا می رسید. آن هم نه حمام مدرن امروز تو، که دخمه ای به نام حموم صحرایی. مثل موشی صحرایی می شدیم پس از استحمام و غسل به اصطلاح شهادت. که همش منتظرش می ماندیم. لیاقت از ما زدوده بود. این یکی از ما رهیده و سراغ مردان مرد دارابکلا رفته بود. که این متن آنان را، یعنی شهیدان مان را کمی پیشتان آفتابی می کند. بعون الله تعالی. از همین تکه خاک موطن ما،که بازیگاه و زیستگاه ما بوده، شهید علی اصغر بابویه از زمین به آسمان برخاست. آری اصغر فرزن دآقای گتی هدایت. مردی محروم اما مرحوم و سربلند و والد شهید رزم و جهاد و دفاعیه. این شهید اصغر است. اصغرکه معنی لغوی اش کوچک تر است ماییم؛ نه او که با بزرگ منشی شهید شده. اصغر و کوچک تر! از کی!؟ از من و تو و شما؟ نه. هرگز. هرگز. او آری که اصغر بود ولی، اصغر و کوچک تر از خدا نه ماها. کوچک تر از الله نه از ترسوها. او از همه ی ما اکبر بود که با اشهد گفتن ها رفت. ولی و با شهادت و شاهد شدن ها آمد. خون او هدیه ی دین خدا شد. تا اسلام از غریبی و مهجوری نجات یابد. و لذاست که قرآن اینان را نه مردگان که زندگان تاریخ می داند. و لا تحسبن الذین قُتلوا فی سبیل لله امواتا بل احیا... این از شهید عزیزمان جوان زیبا و بی ریا و از خاندانی بی ادعا. شاید بر این شهید نکته هایی اگر محذوف آمد، اضافت نمایم. تا ضیافت مان کامل شود. به روح پاک او و والدین بسی محترم او صلوات. در متن بعدی به سراغ و زیارت طلبه ی شهید حسن بابویه می رویم. به نوبت جغرافیای محل هفت گانه مان. ان شاء الله تعالی. 18 .

کدهای اضافی کاربر :