دامنه دارابکلا

حرف حق، در جغرافیای باطل معنی و مفهومی ندارد

کوچه های دارابکلا 6

کوچه های دارابکلا پر از شهیده(6) 

به نام خدا. فقط قم، فهمیده نیست! دارابکلا نیز فهمیده است. زیرا هر دو " فهمیده "داشتند : قم شهید محمد حسین فهمیده. و دارابکلا شهید سید تقی عمادی. فهمیده ی قم زیر تانک رفت و جهان دیدش. اما سید تقی ما زیر بارانی از ترکش ها که هیچ کی ندیدش. چون ما محصوریم در دِه و روستایی دور از دید. او یعنی شهید فهمیده نورَس و نوجوان و نو پدیده! رهبرِ، رهبر بنیانگذار شد.و اما سید تقی ما، راهبر ما دارابکلایی ها گردید. سید تقی، جوان ترین  وکم سن و سال ترین و از زیبا رویان ما بود. هر گاه به او می رسیدی متبسّمش می افتی. جمیل بود و درخود ملاحت تجمع داده بود. او چیزی کم نداشت. چون پدر سَخی و مادر رئوفش، وی را تاج خود کرده بودند. آن وقت ها خیلی ها، بارها و بارها به بسیجی های بی ادعا و بی امتیاز خواه!، تهمت می زدند که برای چها رقران! پول و شش شاهی دلار! می رن جبهه. حال آنکه تا آن وقت کسی کپی دلار را هم ندیده بود!! چه رسد به پولی با عکس جورج واشینگتن و با عبارت زینتی به نام خدا اعتمادکنید دلار واقعی. و نیز توهین می کردند برای پست و شغل!می رندجبهه. نیز برای کارهایی دیگه.اینا را نه همه محلی هایم فقط، بلکه عده ای در سراسر ایران می گفتن. حالا گیریم که اینطور بوده باشه. آیا به جان نثاری شان و هر آن درشَرف و شُرف شهادت شان نمی ارزید!؟ باز هم می گیم حرفتان قبول. آیا این تهمت حداقل ،برسید تقی مان می چسبید؟ او که چیزی کم نداشت. هم تمکُن داشتند و هم عزیز دُردانه بوده برای منزل شون. و هم شهید دَردانه شد برای محل مون. یک نمونه بگم و ختم کلام. دوره ی او و ما که دوچرخه  از الگانس! امروز هم پ یشی!داشت و نیز نوعی "فراری" میلیاردی روز! بود، او، یعنی سید تقی، دوچرخه ای مدرن داشت و همه را انگشت به دهان می ساخت. اما همین نوجوان از همه، دست شست، راهی برای جبهه جست. حتی شنیده ام با جعل امضای والدینش سرازیر شد. که آری، ای اعزام!! کنندگان من، من هم به سن جنگ رسیدم و هم پدرم راضی و خرسنده از رفتنم. رفتنی که رفتن و رَستن و رُستن و رُستم حقیقی ایران شدن بود. او دوید و دوید و دوید تا به سرمنزل خویشش رسید. تا تلنگری داده باشه بر اهل خویشش. که ماییم. یعنی هم زاد و بوم اویش. این را گفتم تا عده ای دورشده از همه چیز و غرق شده در انواعی از نعَم و حشَم، به خود آیندکه باچه خون بهایی! دارند نفسی آرام می کشن.

تا بدانند آنها که از یاد و راه این خونها و شهداء، گذشتند. و برای خود برج وب ارو،حرم و کُتل، ساختند. آنهایی که روز به روز بر سود و سهام شان افزودند. و نه تنها، نگهبان خون شهید سید تقی عمادی ها که نشدند، بلکه؛ میراث خوار همه چیز و همه کس گردیدند. سخن دراین کوچه تا " اینجه "!! بسه. به روح او و صحت والدین مکرّمش صلواتی صمیمانه و عبرت گیرانه. اندک اندک رسیدیم به کوی و خیمه جان ما،عارف حقیقی آن زمان ما شهید محمد باقر مهاجر که من د رمحرم سال قبل درمسجدمان بعد ازب یان متنم درباره امام حسین (ع) که آموزگار باقرها بوده، او را با عنوان آفتاب مهاجر، برکت دارایی، به طور مطوّل گفتم و سرودم. در دارابکلا 20 فهرست شماره 16 مندرجه. که متن های منه درآن سالهای شام غریبان. و نیز دربردارنده ی سلسه مباحث لیف روح که قسمت 15 آن درحال نمایشه. از این وبلاگ خوب و رسانه برتر محل متشکرم. اما باز نیز درباره شهید مهاجر چیزی می افزایم که قلبتان را منوّرتر کنه. تا دیداری دیگر بسم الله. نقدهای چند روزه ام به این برادرانی که هم اینک در وبلاگم می بینین، ناشی از حسی است که من از پیام بر زمین مانده ی خون این شهدای کوچه های ما یعنی روستای زیبا و معنوی و دارالمومنین منطقه و حتی ایران دارم .و غیرت و غضبی که بر کثیری از دست اندرکاران البته سوء استفاده گر و نفاق گون حکومت ،که به تعبیر علی مولای متقیان (ع) نوکر مردمند نه ارباب شان. که این خون پاک و حاوی پیام حقیقی شهدا را، (نه مزخرفات این و آن کسک!) را به اعمال اختلاس های میلیاردی آلودند. و نیز قدرت را؛ و نیز فرصت ساختن ایران و نیز عزت شیعه را ضمیمه ی ثروتشان ساخته اند .هین! هنوز کو !باز هم می آیم. 34 .

  
ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٢
برچسب ها : شهیدان محل