دامنه دارابکلا
طوفان فکری
نویسنده: ابراهیم طالبی دارابی - چهارشنبه ۱ آبان ۱۳٩٢

سه نکته ی دامنه

به نام خدا. نکته اول : عید غدیر. من این رویداد چندین جنبه ای غدیر را بسطش نمی دهم. که جنبه ی اهمش نصب الهی امامت علی (ع) است. من به جای مکرٌرات گویی و دامن زدن به پاره ای نِقارها و نفاق ها، دو سخن از امیر منصوب، علی (ع) مطرح می کنم و بس. سخن اول : سازش را تا زمانی که درآن ضرری برای اسلام نباشد، سودمندتر از جنگ یافتم. سخن دوم : زمانی فرا می رسدکه آدمها همانند گورخر پشت هم را گازمی گیرند. پس ما رهروان علی(ع) نه باید ستیزش کنیم. و نه گازش. البته در وقت مقتضی، دفاع و مقاومت برای عقیده و مقدسات  بسی هم لازم است. و دامنه از این اصل خارج نمی شود.

نکته دوم : دامنِ دامنه . همه موجودات از دامن بر خاسته اند. آدم (ع) از دامن خاک. و ما از دامن مادر. این دامن نخست ماست، ماندن در دامنه ی مادر. دامن دوم مان کرامت است. خود را، اگر خودمان  گرامی بداریم، یقینا گرامی داشته خواهیم شد. اما اگر خود را به بازی بگیریم، بازیچه ی این و آنیم به حتم. دامن سوم مان حرمت و حریمه. مثل حریم کعبه، حریم اخلاق، حریم خانواده، حریم دارابکلا، حریم تکیه. شکاف این حریم ها به خرُدی و تُردی مان می انجامه. دامنه چهارم مان اما وجدانه. که در گوشه ای از حیاط خلوت درونمان لانه گزیده. فریفته ی  قالب مان اگر باشیم او ما را غالب! می کنه. اما چناچه به قلب خود شیفته باشیم، نه به پیش داوری جلودار مان می کنه و نه در داوری ها جریحه دارمان می سازه. چه زیبا آمده در مثنوی مولوی (دفتر سوم ابیات 2274 تا 2278) : هر کرا دامن دُرستست و مُعد -  آن نثار دل بر آن کس می رسد. دامن تو آن نیازست و حضور -  هین مَنه در دامن آن سنگ فجور. تا ندرّد دامنت ز آن سنگ ها -  تا بدانی نقد را از سنگ ها. سنگ پُر کردی تو دامن از جهان -  هم ز سنگِ سیم و زر، چون کودکان. از خیال سیم و  زر، چون زر نبُود - دامن صدقت درید و غم فزود.

نکته سوم : یادی از یوسفِ دارابکلا. آن روان شاد یوسف رزاقی را همه می شناسید. گزافه نمی گویم. دو یاد کرد او مرا و شما را تخلیه می کنه و از حسرت غیابش آرام. اول : او اگرنبود سیل، دارابکلا را برده بود. و اکنون دارابکلا در طاق بلادی از درٌه پنجشیر افغانستان مانده بود. قفل نوسازی محل با دوندگی های بی نظیر او باز گردید.  همه را آب می بره اما بعضی ها را خواب!  یوسف این سدّ را شکست. دوم : او که بود، هر که با او مانوس بود روزهایش رونق داشت. و شب هایش رمق. همین و بس. 3 .

کدهای اضافی کاربر :