دامنه دارابکلا

حرف حق، در جغرافیای باطل معنی و مفهومی ندارد

خاطرات من 2

خاطرات من (2)

از صبح روز اربعین حسینی یعنی دوشنبه 2 دی 1392 خودم را رساندم به هیئت قمر بنی هاشم بالا محله ی دارابکلا، که چند سالی ست هر اربعین، در قم حاضر میشن و برای چهلمین روز شهادت ابا عبدالله (ع) و یاران شهید و اسیرش خاصّه مصائب حضرت زینب (س)، دسته روی و عزاداری می کنن. پنج برنامه در این روز داشتند که من نیز، افتخار حضور درک نارشان را داشتم. هیات عزاداران بالا محله شامل جوانان پرشور و حال و بزرگترهای متدین و خواهران مُحجّبه و مومن بودند؛ که همگی به عشق و دلدادگی امام حسین (ع)، این همه راه طی نمودند تا کنار بارگاه ملکوتی حضرت فاطمه معصومه (س)؛ خواهر در فِراق و عارفه والِه حضرت امام رضا (ع)، ارادت خود را به اهل بیت (ع) نشان دهند.

دسته زنجیر زنان بالا محله، همگی با نظم خاص و لباس سبز پاک و چهره صاف و وَقاری ناب و دلی پرتَب و تاب مورد توجه ی شدید همه مردم قرار گرفته بود. و من که پیشاپیش دسته، ه آرامی سینه می زدم و آنان را به عشق و ارادت همراهی می کردم (و مدتی بعد عزیزان بزرگوارم آصادق قلی زاده که از تهران به دسته ملحق شده و رفیق بسی قدیمی ام جناب علیرضا آهنگر که از کرج به این دسته پیوسته و افتخار داده و نیز برادر و رفیق و هم اربعین و هم سفر رضوی ام حاج احمد آهنگر "بزرگ مداح" محل مان که خواندنش مساوی است با ریزش اشکش و اشک حمع؛ که به این دسته اضافه شده)، من به خوبی مشاهده و لمس می کردم : هم، حس و حال و نگاه عمیق مردم را ؛و هم در این همه خلوص و بی رنگی اما پَر دردی جوانان محلم غرق بودم. بارها وب ارها خیلی ها آمدند از دسته ی پر افتخار محل مان بویژه از صوت و لحن مدّاحی و موزون خوانی آقا حمید رضا و نوع زنجیر زنی دسته و طریقه طبل زنی زیبای آقا ولی الله گرجی و تیمش، لحظه لحظه فیلم و عکس گرفتند و رفتند. حتی بسیاری با ولَع و اشک و گریه، دور دسته ی ما که معصومیّت از سر و روی جوانان بالا محله هویدا بود و پیدا؛ جمع می شدند و غرق نگاه چهره ی زیبا و سر بند بسته ی حمید رضای جوان و معنوی و انقلابی و خوش اِلحان (صوت جمیل) ما می شدند. قدر این حمیدرضا را بدانین ای مسئولین محل. هم قاری برجسته قرآنه. هم مداح بسی زیبا خوانه. هم جوان خیلی دانش پژوهه. و هم " کواندوکا " هه، شاگرد خوب استاد تکواندوی دارابکلا آقا عزت الدین رمضانیه. 

این دسته بالا محله را، نه مُزدی! نه اُجرتی! نه امتیازی! نه قولی! نه وعده ای! نه اضافه کاریی! و نه اجباری به قم نیاورده، بین دل و دلداگی اینان، این خُزعبلات و مُزخرَفات برقرار نبوده! اینها چرندیات آن و اینه! که هی مبافن و بذارب بافن! که باز خود هر چه رشته اند، پنبه اش می کنن.

آری این دسته ی ما، فقط و فقط به عشق امام حسین (ع) و دعوت معنوی عظمت اربعین حسین (ع) آمده بودند تا اولا، هم ندای طبل شان را به آسمان رسانن. که آی ملائک! آی عرشیان! امروز روز سخت اسیران کربلاست و مصیبت های بچه های کوچک حسین و شهدای 72 تن عاشورای حسین(ع) و درد بی کران و فغان بی خزان حضرت زینب (ع)؛ و ثانیا هم آوای جان شان را به انسان رسانن. که ای بشر! ای کم نظیر بی نذیر! امروز همه از مَرکب و زینت و زیورشان دست می کشن و مانند یاران کهف پیاده و بی ریا و بی ادعا به غارشان می روند تا ذرّه ای از آن همه زخم زخیم زینب (س) را حس و درکی دقیق بنماین. حَبّذا اَحسنتُم. ای دسته ی بی ریا و ناخسته ی بال محله. که در این اربعین "بال" گشودین و از آن محله دارابکلا به محله اُم القرای قم رسیدین. و خوب قُم کردید و قیامت و اقامه. آفرین. بر این عزم و دین آفرین. قبول. قبول. ای قوم خوب سرزمین خوب تر من.

سه مداح داشت این دسته ی چشم نواز دارابکلا: 1- عزیز نازنین مان آقا حمید رضا (پسر بسی خوب و مومن و پرمطالعه و دانای آقا محمدابراهیم شهابی بالا محله) به عبارتی دیگر خواهر زاده رفیق گرانقدرمان جناب حاج محسن سجادی؛ 2- عمو زاده همین حمید رضا یعنی طلبه فاضل و با اخلاق و محجوب جناب اسماعیل ربانی پسر دوست فاضل و بزرگوارم حجت الاسلام والمسلمین آشیخ علی ربانی که اتفاقا درجمع این هیئت حضور شایسته ای داشتند. 3- و مداح جوان و مودب، نوه آقای اسماعیل رزاقی بالا محله (که من مشخصّات کاملش را در ذهن ندارم.) این حمید رضا همان نوع مداح است که در متن ملا و مداح گفتم : مداحی در ذیل و ظِلّ ملّا. حمید رضا حبّذا احسنت! با سه ساعت عزاداری در هوای آفتابی اما سوز و گُدازی هم  "هوایی" و هم "دلی"! که اغلب شان کفشی هم به پا نکردند، و پاها از سردی کف آسفالت یخ می بست! به پای حرم حضرت معصومه (ع) رسیدیم و اذان ظهر را نواختند و ما چند تا چند تا ،در حُرم حَرم شدیم و به نماز ایستادیم. تا هم اقامه ی صلات کرده باشیم، هم ادامه ی صلوات و هم نیز ارادت اهل بیت علیهم السلام.

فقط بگم دو رکعت نماز اربعین اختصاصی هم جداگانه برای همه دارابکلایی ها خصوصا" شهدا و خوانندگان دامنه؛ که برام خیلی عزیزند، خوانده و هدیه نمودم. بعد به اتفاق آصادق و کوثری به اصرار رئیس هیئت، جناب حسینعلی رمضانی با عزّ و معرفت، به دیارشان گسیل شدیم و سر سفره نذر و برکت اربعین حسین(ع) و روز شلاق خوردن های حضرت زییب (س) در معَیت جناب حجت السلام والمسلمین آشیخ علی ربانی، اِطعام شدیم چه با لذّت. هم برنج بود و هم ماست. و هم گوشت رُب پز شده ی مرغ بود و هم باب دل من، قورمه سبزی معطر دارابکلای خوش پُخت. فقط و فقط دو چیز نبود! نوشاب که الآن بَده و "میس بَزه پیاز " که هر آن! خوبه. خاصه برای جان با جان.ها!؟ چی گفتی؟ سانسورش کنم؟ نه این که همه می دانن. و سهله و حتی مسهِّله. فاتحه ای هم خواندیم و کمی گپ نیز زدیم. سپس برنامه چهارم را اجرا کردیم. یعنی پیاده رفتن از "حرم تا حرم "را (حرم هم یعنی محل و مکانی که حُرمت دارد و حریمش مقدس و ملکوتی و معنا بخشه. لذا مسجد جمکران را نیز در این افّوا می گن حرم). به نیت اربعین حسین (ع) پیاده رفتیم به زیارت عشق و سلام دل به ساحت مقدس آقا امام عصر و زمان حضرت مهدی موعود (عج).

در قم برای نخستین بار، این سنت مالوف شیعیان در کربلا؛ باح ضور پیاده ی مراجع معظم تقلید و سیل بی کران مردم دوستدار عترت نبی مکرم (ص) در بزرگراه 7 کیلومتری پیامبر اعظم که مثل یک خط صاف، بی زاویه و بی انحراف! و بی کجی و کژی و انحنا ست، برگزار شد. ما دارابکلایی ها هم، در سیل عظیم مردم ،که ازن قطه نقطه ایران، حتی عده ای جوان در حدود 50 نفر از کشور اروپایی هلند! هم به قم آمده بودند؛ مثل ذرّه ای بودیم بی مقدار و به قول مرحوم جلال آل احمد "خَسی" بودیم در مقیات، و بسی غرق بودیم و فنا در فناهای درونی خود! و خودهای اطراف و اکناف خود!

من و آصادق و آحمیدرضا و آوحید و آجعفرحاتمی نیا و آحسینعلی رمضانی مدیر هیئت و آ امیررضا و آ اسماعیل طلبه و آکوثری و بقیه بدیم. که اگه نام ببرم هم جا کم می آد در دامنه و هم نان سنگک قمی که الان باید برم بخرم برای منزل تمام می شه، و فاجعه. حین رفتن مثل فلسفه مَشّای ارسطویی، یعنی حکمت گویی های ارسطو در حین راه رفتن درباغ حکمت افلاطون، بحث! هم می نمودیم. البته جَرّ!نداشتیم. مثل این مسائل را : چرایی ایجاد جمکران؟ چگونگی زیارت مسجد جمکران؟ خاطرات مُخاطرات؟ اربعین و عظمتش؟ مقایسه ما با همزمانی زائران کربلا؟ علت عدم پذیرایی در بزرگراه و نداشتن مَوکب (یعنی محل پذیرایی در مسیرها) و چند و چون قم و قوم و قیامت و قیام و قعود و قَعر خُلود را و نیز هلی کوپتر( ببخشید چرخ بال) که هی بربالای سر ما می چرخید و می چرخید و می چرخید و هی فیلم مخابره می کرد.

راستی چه تحقُّقی پیوسته آن روایت های ثِقه (درست و راست)، که گفته اند : روزی می رسه قبر امام حسین (ع) به مثل حج و کعبه، مُطاف (طواف گاه) جان می شه برای شیعه. و دیروز خوب هم رسیده. 25 تا 30 میلیون زائر و حائر و شیفته در کربلا؛ و میلیونها زائر و والِه و شیعه در جایی جای ایران. در روی کره زمین، هنوز چنین اجتماعی جمع و وصل نشده. حتی در مکه مُکرمه و دور کعبه مُعظمه. چه جَهل و حُمقی داشتند اونا!! که با ترس و لرز شبانه!!!در دارالمومنین دارابکلا؛ عاشورا را سایه!!!ی بلند تاریخ خواندنش با خوانش!!! وَهن در وَهن شان. و شب گونه، همچو خفاش خون آشام! به جای خون! مغز هم دینشان را سیبل و نشانه کمان کرده بودند. که به یُمن دل عاشورایی مردم دارابکلا، نام و نان و نامه و شب نامه شان، مثل خورش و یورش موریانه؛ در نوردیده شدند آسان. حالا اینا؟؟ ببینن این موج بلند انسانی را که حسین(ع) سایه!! است؟ نعوذبالله یا نورالانوار؟

ساعت 2 و نیم که از حرم حضرت معصومه (س) راهی شدیم، نه هروَله کنان که آهسته آهسته ساعت 4 و نیم در صحن بزرگ و شمالی مسجد مقدس جمکران بودیم. انبوه آدم ها که این روز، بسی، هم آدم! و هم آدم! شده بودند! آن چنان بود که قادر نبودیم 2 رکعت نمازتَ حیّت را در حُرم حَرم و حریم حرمت مسجد مقدس جمکران گذاریم. با هم وعده کردیم در حرم حضرت معصومه اجابتش کنیم آن را و کردیم. لذا، حلقه زدیم دور هم در همان صحن مسجد جمکران، برای آقامان حسین(ع) و شهدای عاشورای حسین (ع) و اهل بیت (ع) و نیز شهدا و اموات محل مان و سلامتی همه مردم دارابکلا صلوات صمیمانه از ته دل عزا خورده و جلا یافته ی مان در این" پیاده زائری " نه صرفا "پ یاده روی "، هدیه و ایثار کردیم. بعد؛ از مسجد مقدس جمکران، که جایگاهی برای عبادت و عشق ورزی است نه پراکَنِش انواعی ازخرافات و خیالات و خیارات! و وَهمیات که برخی به آن بَستند و می بندند و همچنان خواهند بست. که شکر خدا،آن چاه وَیل شان را چه خوب شده بستند! چون به دروغ به این فضای معنوی و جایگاه نماز و نیاز الهی بستند،و توحید را متاسّفانه در آن قنات! می جستند که مُخل منطق وحی بوده و مَضحَکه این وآ ن شده بود هم، وداع نموده و ه اول بزرگراه پیامبر اعظم (ص) که عین صراط مستقیم است؛ رسیدیم. و این بار نه پیاده، که به برکت اتوبوس های فراوان شرکت واحدب رگشتیم حرم حضرت معصومه (س) وب ه نماز جماعت آیت الله العظمی آسید موسی شُبیری زنجانی ،ملحق و متّصل و منجذب و منقلب و منعطف و مبتهج گردیدیم. عالی و متعالی. جای همه تان بسی خالی، خاصه مبلّغین رسالاته! (اشاره به آیه قرآنه) که دهه آخر صفر در اَغرب از قم اند. اما اَقرب به قوم. و خوب می دانین که اینان کی اند؟!

و از همین جا! بود که دیگر بر اثر ازدحام بی مثال قم از همدیگر گُم شدیم!! بی آنکه البته گمراه شده باشیم و غم آلوده و آکند به شّکوائیه.و همیشه هم آدمی در ازدحام ها گم می شه؛ خصوصا در این ازدحام های کثیف این همه ماهواره های بی قمر! و بی شمس! و بی نجم! و بی ناهید!! و بی توحید! آری؛ و هر کس از ما دارابکلایی ها، پس از اجرای پنج برنامه (خودتان بشمارین چی چی بوده) و ایفای دقیق و نظیف و لطیف آن، که گویی برای همه شده خاطره ی خوب یک روز اربعین حسینی در قم، تک تک با ساحَت جان مان و با تیک تاک ساعت جهان مان، به دنیای وصل و وصال مان جُفت!! شدیم و جُور!! و فرستادیم بر محمد و آل محمد، درود و سُرور.59 .

  
ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢
برچسب ها : خاطرات دامنه