دامنه دارابکلا
طوفان فکری
نویسنده: ابراهیم طالبی دارابی - شنبه ٧ دی ۱۳٩٢

والا پیام دار محمد (1) 

به نام خدا. چه حُسن تصادفی! متن 63 دامنه، مساوق عدد 63 طول عمر پر برکت نبی مکرّم (ص) شده است. رحلت محمد مصطفی (ص) و شهادت امامان حسن مجتبی (ع) و رضای آل عبا (ع) بر همه شیفتگان و شیعیان تسلیت بادا. ای محمد! صلوات خدا و سلام ناس به تو ای رسول خاتم (ص). ای امین، این ذهن منه و عشق من، که در رحلتت، والا پیام دارت می خوانه. نه کتابی نه منبعی، هر چه خواندم این چند و چندین ساله را، از نعمت حافظه ام، برات می نویسم. هرچه کمبوده ازمنه. و هر چه از قلم افتاده معذورم. ازبکار آوری ضمیر صمیمی " تو " و " ت " منو عفوم کن ای محمد (ص) که می خواهم خیلی با تو ،خودمانی و صمیمی باشم. و نیزع اشق پیشه و والِه و سرگشته. ای محمد (ص) من شیعه ی علی (ع) ام. همونی که وصایا داشتی بارها به ما در دنباله روی از او و عترت و آل مطهر او . ای محمد (ص) که عیسی مسیح (ع) در سوره مبارکه صف آیه شش،ب شارت آمدنت را به اسم احمد داده، خوش آمدی از رَحِم رحمت آمنه. و آمنه چه حنیف ایمانه. قبرش را در بالای جغرافیای مکه ببوسم کاشفانه. و عبدالله پدرته که در آل هاشم از زیباترین مردان روزگار بوده و عبدالمطلب جدّت، چه نذری هم براش نموده! چندین شتر کباب ساخته که عبدالله از مریضی سختش نمی ره. از همان اَوان جوانی ات " امین " شدی. و همه به تو معتمَد شدن. پیمان " حِلفُ الفضول " را که جوانمردان قومت با تو به امضاء و احیاء و ایفاء رساندند، با غیرتت به اوج رساندی و از ضعیف ستم دیده، در برابر قوی ستم کننده دفاع می کردی. هنوز وحی نشده بودی از همان آغازت، حنیفی بودی و به آئین یکتا پرستی ابراهیم ( نبی ). نه شِرک داشتی، نه شریک شرک کسی بودی. و نه در هیچ غیر توحیدی شرکت داشتی. از همان قبل بعثت و بر انگیختگی ات، توحید داشتی، توحید؛ ای محمد ای موحد! اغلب از بَطن جامعه ی جاهلی ظلم آلوی کشتارکننده ی مکه و حجازت، به " دامنه " می رفتی و در غارها و صَحاری ( جمع صحرا ) اطراف مکه، راز و رمز می آموختی. و در وَجه و هیبت چوپانی در " نیِ " درونت می دمیدی و می دمیدی. تا اینکه در غار حَرا به حرارت وحی عرق کردی و چائیدی و خدیجه (س) این اولین زن مسلمان مُزّمِّل و مُدّثِرت کرد ( جامه پیچانده و ردا برکشیدت همین خدیجه ات که خود و ثروتش؛ هزینه خدا و دین شده است). آری محمد (ص) حالا با رَغبتی والا و اُمیّ یانه (درس ناخوانده ) در غار مالوف " حرا " به برکت وحی جبرئبل امین، شدی نبی و رسول و خاتم نبوت. وب ا اولین لغت " اِقراء " قرآن را از ماورای طبعیت، با قلب " منشرح " ات جانانه آوردی سوی اُمت. و این شده راه و رسم میلیاردها ملت. اول علی 13 ساله و بعد خدیجه 40 ساله به تو ایمان آوردند (و من درسراسر زندگی ام به این خدیجه (س) شیفته و مفتونم. و فقط و فقط عکس خونه او درم که را (که یک اتاقش مصلّای تو بوده) در اتاقم چسبانیده ام که هم آن خدیجه (س) با روح من باشه و هم این خدیجه! ام  که با من آمده است، با من، دائم بمانه. آقا ای محمد (ص)! تو با اینان جمعا" شدین سه تن! مسلمان. همین. اما حالا بیا ای محمد (ص) بیین ماها پیروانت شدیم قریب سه میلیارد روئین تنانِ مسلمان و آهنین ایمان دارانِ مهربان. ای محمد (ص) پس اسلامت با سه تن آغاز شده اما حالا از مرز شمارش ها بسی گذشته. حَبّذا ای محمد! (ص). چه نیکو و چه خوش است. سه سال به مصلحت و مشیّت خدا، مخفی و مخفی، دعوت به حق پرستی و حق خواهی و حق گوی کردی. و خالص ترین و خاصّ ترین آدمها، که از فقر و نداری استخوان جناق سینه شان، از زیر پوستشان هویدا بود؛ دور و برَت جمع شدند و مُسلم و مومن گردیدند. و باز هم علی (ع) اینجا با توست ای محمد (ص). زیرا او عمو زاده و رَبیب (دامن پرورده ی) توست. و تو به امر وحی، اَمرت را علنی کردی. و خیلی ها که در اوج قدرت و ثروت و جاهلیت بودند با تو غَضب نمودند. و حتی عمویت ابولهب بات و به ستیزه و نزاع و نِقار برآمده. که مصداق این سوره " مَسَد " قرآن مجید گردیده : " تبّت لدا ابی لهَب و تََبّ ما اغنی ماله و ما کَسَب سیصلی نارا" ذات لَهَب " یعنی بریده باد دو دست ابو لهب، و نابود باد خود وی. مال او و آنچه به دست آورده به کارش نیاید. به زودی در آتشی شعله ور، خواهد سوخت. ای محمد (ص) این فقط عمویت نبود که نفرین و لعنت شد، که الان البته یه عده سوپر غرب زده و تنها با چند سفر به آنتالیای ترکیه و گشت و گذارهای نیمچه علمی، آن هم توی تَه سالن کنفرانس ها، هم برای  فال و هم تماشا؛ به این کشف! رسیدند که آری لعنت بَده. ننگینه. نگین. خوبیت نداره. و این لعن، لعنی نادره. خوب، فرضا نگیم ای محمد (ص)، پس این سوره ات را که صورت واقعی جامعه جهانی ما شده چه کنیم!؟ داشتم می گفتم ای محمد (ص) بسیار کسان دیگر هم، علاوه بر عموی بولهب و لعنتی ات مقابلت، مقابله ها و مقاتله ها،ساز کردند. ابوسفیان و ابوجهل و ابو ابو ابو های فراوان کینه افروز دیگر. که تا توانستند عدو شدند و عُدوّت را با تو ساز کردند حال آنکه راهت و شریعتت، جزء دعوت به اُخوت و وَدودَت و سَهلَت و سِلمَت؛ چیزی نبود. اما آنها چون دارایی های رَباخوارانه ی شان در مُخاطرت بوده، به جای سِلمت و تسلیم و حِلمت و تحکیم، به ثُلمت و جَریحَتت روی آوردند. و شبی تیره و دیجور! و تار، در دارالنُدوه به خَبط دِماغی ابوجهل که روزی اسمش " حَکَم "بوده و تو ای محمد (ص)به او این نام یعنی پدر جهل ونادانی و خَبط عقلی و وَهم شعوری را دادی که مُفتضح اش کنی. و او یعنی ابوجهل، بسی سخت، از حمزه عموی سیدالشهدا و اسدالله ات می هراسید، اما به هر حال این کینه توزان روزگارت، " هم قسم " شدند همه، از همه ی قوم و قبیله و تیره، که تو را بکُشن. اما باز نیز اینجا علی ی ما شیعیان در بسترت خُفت ( لیله المبیت و مهیای شهادت و عروج ) تا تو راحت از قتل برَهی و در غار " ثور " بخُسبی و " صاحِبت "یعنی همراه ات ( ابوبکر ) را که " هم راه و هم سفر " غارت بوده دلداری و هشدار و هوش داری بدی که : لاتحزن ان اللهَ مَعَنا : یعنی غمگین مباش! بی تردید، خدا با ماست. ( آیه 40 سوره مبارکه توبه ). و دیگه تو ای محمد (ص) نزدیک شده بودی به مرگ، که کبوتر و عنکبوت آن مرد وحشی "بلَدچی" را که از بوک شیدن می فهمید کی از کجا می آید و کی به کجا رفته و از پِشکِل (مدفوع) هر شتری می فهید که شترش از چه شهری رسیده، حیران ساختند. آری، او هم به لطف حضرت حق، نتوانست در چند قدمی ات تو رابیابد وتحویل دشمن کینه توزت دهَد و بیچاره از بردگی! که آنها اسیرش داشتند، بلکه رهیده گردد. و او نمی دانست تو آمده بودی با وحی، علیه بردگی در هر نوع و طریقی،ن جاتش دهی، ازدست بوسفیان های دَهری صفت. ای محمد (ص) بیا حالا ببین که جامعه ات الآن ها هم ابوذر ها دارد هنوز؛ و هم ابو جهل ها. هم ابولهب لعنتی دارد که مال و مال و مال شده خدای شان .و هم سلمان ها دارد که سِلم و حِلم و علم و سَهله و شهادت شده ایمان شان. آری پیامبر ما، ای  محمد (ص)، تو تا به پثرب نرسیدی، چه رنج ها و مصیبت هاک ه نکشیدی. آری تو در 13 سال دوره مبعثت در مکه  مشقّت های بی طاق کننده کشیدی. تو و همه کسانت را 3 سال در شِعب (یعنی باغچه مانندی در دل کوه) ابی طالب عمویت (که بزرگت کرده، چون تو هم مثل بسیاری از منتجبین خدا، یتیم بودی محمد) محاصره اقتصادی کردند. اما تو و یارانت روز را با یک خرما شب می کردین تا خدا را خشنود و دشمن را مایوس داشته باشین. و این باز هم خدیجه (س)بود (اگر اشتباه نکنم) که برای تان خرما آن هم مخفیانه و شبانه  می فرستاد که نَمیرین از رنج گرسنگی و حصر سران دل چرکین. و متکبرین مُشرک و مُسرک و مُسرفِ کینه توزین. و در سیاه چالها و شکنجه گاه های اطراف مکه هر یک ازا ین اربابان زن باره و مَست لایَعقَل، شراب نوش و سوسمار خوار! چقدر یارانت را شکنجه کردند و شهید. که اوجش سُمیّه بود و یاسر، مادر و پدر عَمّار هوشیارت. و نیز بلالِ سیاهِ برده ی حبشی موذن بزرگت. و من می گذرم در سر زمین تائف (طائف) چه بر سرَت آوردند. و چه خَس و خاشاک و مدفوعات و قاذورات (یعنی مُردار و کثافات) بر سر و تنَت (نعوذبالله)ریختند. و حتی زخم و زخمی ات کردند. هم بازبان فُحش و ناسزاها و هم با تَرکه های چوب خرماها و ریشه انگورها و فَضلَه و سرگین بُزها! و روده ی خشکیده شترها. و تو از همه آنها، با همه صبرت گذشتی. چون هم پیش تر و پس تر، خدا خود به تو در سوره مبارکه نحل گفتت که : واصبِر و ما صَبرُک الّا  بِالله ولا تحزن علیهم و لا تَکُ فی ضَیق ممّا یمکُرون یعنی:  و صبر پیشه کن، و صبر تو جز به (تایید) خدا نیست، و بر (گمراهی) آنان غم مَخور، و از نیرنگی که به کار می برند، دلتنگ مَباش. آری تو ای محمد (ص) به سکوت و آرامی و مهربانی گذشتی. و من باز از این 13 سال بعثت، که هزاران مکافات و بلا و ابتلا و رنجوری کشیدی و خودت گفتی هیچ پیامبری به حد و اندازه من رنج نکشیده، می گذرم که بدترین کارشان، همان شَکَمبه شتر بود که بر سرَت فرو کردند که شاید زبان من لال، خَفه ات ( نعوذبالله ) کرده باشند و از شرّت ( نعوذبالله ) خلاص شده باشن مُتوَهّما". اما این بار این دخترت بوده  که صدای دادت از بیدادشان! شنیده و  آه کِشان و فغان کُنان آمد و تو را ازخفَگی و گَند و بند آن شکمبه ی شتر، به مرحمت حضرت حق و مشیّت حضرت باری و لطف حضرت دوست،رهانید و رهانید. آخه تو ای محمد (ص)چون در آخرین آیه سوره مبارکه کهف گفتی: انَا بشَر مِثلُکُم یوحی الیَّ. آنان عارشان می آمد به تو بپیوندند! لذا، جاهلان و ستمگران قومت که به قَیمومیّتت می اندیشیدند و از بعثت و قیام ات و قیامتت می هراسیدند، بهانه ها و خُزعبلات و مُزخرفات ساز می کردند که مثلا چرا تو که نبی و رسول خدایی، مثل ماها و بقیه بُز دوشان و بُزچَرانان و ساربانان شُتر و مشتریان عُکاظ بازار نزدیک مکه در " سوق " ( یعنی بازار )، عین همه راه می ری. و مثل ملائک! نیستی .و کاخ و ثروت و پول و مِلک و مُلک نداری؟ اما ای محمد(ص) گر چه ابوجهل ها قدر و منزلت و دعوتت را ندانستند تا از قید ظلم به عشق مردم برسند؛ اما در همین ایران تو که روزی به همه نویدش را دادی به قدرت و هدایت اسلامت، مشئ شاهنشاهی  را بر انداختند و همه به هم مِهراوَه شدند و سال 1358 حتی سیاوش کسرائی حزب کمونیستی مارکسیستی توده برات شعری ماندگار سُروده و مرحوم فرهاد مهرداد آن را به صوت جمیل و مانا، خوانده. و آن همانیه که به شاهنشاهان معاصرت اخطارکردی و به یاران حاضرت مبادا !مبادا! گفتی :

اَلمُلک یَبقی معَ الکُفر و لا یبَقی معَ الظُّلم یعنی: حکومت با کفر باقی می ماند! اما با ظلم هزگز باقی نمی ماند. و آن سروده سیاوش کسرائی که راه تو را ضد ظلم یافته بود؛ اینه، ای محمد (ص) از آلبوم وحدت " فرهاد "ت که شیرین و خسرو شده این صوت عرشی اش در نای و کام ما ایرانیان: والا پیام دار! محمد! / گفتی که یک دیار / هرگز به ظلم و جور / نمی ماند بر پا و استوار /*/  آن گاه، تمثیل وار / کشیدی عبای وحدت / بر سر پاکان روزگار /*/ در تَنگ پُر تبرُّک آن نازنین عبا / دیرینه، ای محمد / جا هست بیش و کم / آزاده را / که تیغ کشیده است بر ستم / والا پیام دار محمد. من که در حین نوشتن این سروده ی ماندگار سیاوش کسرائی و با صوت محزون و جاویدان فرهاد مو بر تنم سیخ شد و گریستم و گریستم. ( این ترانه ی فرهاد که واقعا فریاد علیه ستمه و نیز " بوی عید و جانماز مادر بزرگ " ش چه غوغایی در دل شیدایی ماها که نمی کنه! حتما این ایام ترانه " والا پیام دار محمد " را با متن من، توام کنین ).

دیدی ای محمد (ص) که مستکبران شکنجه گر مکه، قدر و قیمتت را ندانستن؟ اما این فرهاد خوش اِلحان ما و سیاوش کسرائی حزب توده، چه خوب و جاوید، تو را پاس و سپاس داشتند؟ و تا ابد این شعر و این صوت شان در عرش و قلب طنین دارد؟ درحالی که تو محمد چقدر دوست داشتی آنها یعنی مشرکان و زورگویان مکه، مومن شوند. که حتی قرآن در آیه 3 سوره مبارکه شُعَرا تو را این گونه عطوف وصف کرده : لَعَلَّک باخِع نَفسَکَ اَلّا یَکونوا مَومنینَ یعنی: بیم آن می رود که تو (محمد) ازاین که آنان مومن نمی شوند، خود را از غُصّه هلاک کنی. من از همه اینها که ای محمد (ص)،در مکه بر تو گذشت! می خواهم عبور کنم و به مدینه ات سری بزنم. که تو مهاجرانه به فرمان الله، رفتی آن شهر کهن و پُر از جنگ اوس و خزرَجی یعنی یثرب را، مدینه النّبی ساختی. و حکومت مردمی و الهی آفریدی. که " آرمانشهر "ماست. که هم صلح داشتی وُجُوبا" و اختیارا". و هم دفاع داشتی ضرورتا" و اجبارا". تا من مدینه و محمدش را درآن دیار سَعد و سعادت بگویم، شما دامنه خوانان محترم و شیفته محمد(ص) با من، رنج ها و درب ه دری های محمد (ص) راک ه در مکه بر او رفت و من فقط شِمّه ای از آن همه آلام و رنج را بر شمردم، در دل نجوا و زمزمه کنین، تا مثل آب زمزم دل و قلب تان شسته وت خلیه شود به عشق محمد(ص). که به قول سَدید سعدی علیه الرحمه : عشق محمد بَس است و آل محمد. 63 .

کدهای اضافی کاربر :