دامنه دارابکلا
طوفان فکری
نویسنده: ابراهیم طالبی دارابی - دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢

تاریخ سیاسی دارابکلا (4) 

به نام خدا. درست در شب نیمه رمضان چهارم اسفند ماه 1359 در دارابکلا درگیری سیاسی خونینی رخ داده که دانستن آن خالی از لطف نیست. در همین ابتدا بگویم ثبت و شرح و تحلیل تاریخ سیاسی دارابکلا، فقط و فقط برای احاطه داشتن نسل جدید و فردا و پس فردا و نیز تجدید خاطره و مرور نسل دیروز ماست. همین. نه دمیدن کینه و نقار. چون من معتقدم باید"تاریخ را" نوشت نه مثل بعضی ها! "تاریخ" نوشت. اولی واقع نویسی ست و دومی دستوری نویسی. که بسی مضر و ناحق است. آری، باید تاریخ سیاسی دارابکلا را نوشت. و هدف نیز، ایجاد انگیزش دینی و انقلابی ست. و الّا ما دارابکلایی ها همگی الآن کنار هم و غمخوار یکدیگریم. بنابراین پیشاپیش همه را به دانستن گذشته انقلاب دارابکلا فرا می خوانم. و از همه مدد و پوزش می طلبم. در آن شب خونین نکاتی وجود دارد که من به عنوان شاهد و حاضر در آن درگیری، برای اطمینان بیشتر، در سفر اخیرم به دارابکلا (در 11 و 12 دی 1392) با یکی از مضروبین آن رویداد مهم، یعنی برادر بزرگوارمان علی اکبر آهنگر (حاج موسی) دو مصاحبه فوری انجام دادم، تا تاریخ شفاهی هم، به تاریخ مکتوب محل مان جوش گیرد. آن شب، در درگاه تکیه و کمی عقب تر به سمت تکیه پیش، حملات آغازین به سه نفر از انقلابیون سرشناس آن دوره یعنی شهید محمد حسین آهنگر (بنیانگذار گردان رزمی محل که متصدی مبارزه با درگیری های سازمان برانداز منافقین در جنگل های ساری بوده و فرمانده گردان ادوات هفت تپه) و علی اکبر آهنگر (اولین قائم مقام شورای محل که منزلش پایگاه اولیه و دائمی انقلاب شده بود و هزاران جلسه در آن برگزار گردید و شکل اولیه بسیج محل در آنجا هم چیده شده بود) و مرحوم عباس طالبی (باجناق شهید حجت الاسلام والمسلمین آسید جواد شفیعی و برادر عزیزمان سید موسی موسوی از اعضای قدیمی کمیته انقلاب اسلامی) شروع شد. همین قدر بگویم مهاجمان از قبل حدود 300 پاهاچو!، و یا به زبان علمی تر چماق! مهیا نموده بودند. زد و خورد به اوج شدت و حدّت رسیده بود. مرحوم عباس طالبی (به عبارت دیگر برادر مرحوم حسنعلی) با آن قامت بلند و تن تنومند و غیوری والایش با در آوردن زنجیر و یا به زبان عامه خر زنجیر! همه مهاجمین را تار و مار کرد. اما در ادامه، با معرکه شدن کل فضای تکیه پیش و رجَز خوانی ها و گاه هم یه کمی! فحّاشی ها، درگیری، به ضد و خورد متقابل انجامید. ابتدا کتف راست عباس طالبی در رفت. سپس ضربات زیادی به علی اکبر آهنگر وارد گردید، اما به جَرحش منجر نشد. و نهایتا با جَمبوله! شدن همه با همه، اوضاع کاملا خونین گردید و شهید محمدحسین آهنگری با چهره خونین نقش بر زمین شد و چیزی نمانده بود که نعش بر زمین شود (که البته در کمتر از یک دهه بعد در سال1364 در فاو عراق چنین شد و به آسمان پَر کشید) او را آن شب خونین دارابکلا، فوری به بیمارستان بو علی ساری رساندند. درگیری خاتمه یافت اما گپ و گفتها و های و هوی ها و تَکش بکَش ها و تحلیل های من درآوردی ها، همچنان تا سحرگاه ماه رمضان ادامه یافت.

در همان ساعات نخست بلافاصله مدیریت بحران نیروهای انقلاب تشکیل شد و با همآهنگی فوری با نیروهای سپاه و دادستانی انقلاب، درنیمه شب همان شب 13 تن از سلطنت طلبان آن زمان و نیز مارکسیست های آن زمان (البته سیاسی، نه الحادی خدای ناکرده) و چند قاچاقچی چوب آن زمان، دستگیر و بازداشت شدند. همه این سه گروه که گفتم، الآن البته عین برادریم همه، و بزرگوارانه آن خاطرات مُخاطرات را به همان تاریخ خودش چسبانیده ایم همه، و از هم، هیچ کینه و رَشک به دل نگرفته ایم همه. علت العِلل این درگیری وحشت آفرین سه چیز بوده : حس انتقام جویی. تسویه حساب سیاسی. و آزادی برای نابودی جنگل که نام نازنینش! همان قاچاق جنگل است. که بسی تخریب آفرید. هم حیف و میل شرکت های دولتی! و شخصی علیه جنگل مظلوم محل ما و هم قاچاق مجبوری! و عادتی! برخی ها. حتی از دور دست های  دارابکلا.  اما بر سرِ " سرِ " شهید محمد حسین آهنگر چه آمده بود؟ سرش از پلک چشم تا انتهای پسِ گردنش شکافته شده بود. تیم جراح بیمارستان بوعلی وضع او را وخیم اعلان نمود. بنا بر این وی را به بیمارستان سجاد تهران اعزام کردند. بیش از دو هفته بستری بود و سرتاسر سرش، که بر سر حفظ انقلاب درد می کرد! حسابی حسابی درد کرد و ضرب گرفت و جَرح شد. در تمام این مدت دوست قدیمی و انقلابی ما جناب علی اکبر آهنگر که خود نیز مضروب و مغضوب شده بود، در بیمارستان و منزل از او یعنی محمد حسین، پرستاری و مراقبت می کرد. راستی آن شب درگیری من که ریزه میزه! بودم شدید! ولی دخیل در انقلاب بودم حدید!

آری، آن شب به چشم خود دیدم که برخی ها! وقتی بو بُردند هوا پسِ معرکه است! یواشکی از در چپ! در رفتند. الآن اگر مرحوم یوسفعلی رزاقی می بود از این کنایه ی تیز و تیزابم شدید می خندید و شاید هم غش می نمود. چون خود او هم مثل من و در کنار من به عینه دیده بود که بعضی ها! چه به زیرکی زائدالوصفی در رفتند تا کلّه و مُخ نشکنند! (آری مخ که الآن بسی گران تر هم شده! ) و هم نیز از دیار و دیدار با همدم شان دچار حسرت  و فُرقت نشوند! وه! چه عالی است حالا، که دارابکلا، همه با هم اند. و همه دلسپرده ی هم اند. و نیز در عزا و سماع! همبسته و چسبیده ی هم اند. نه مثل نظریه ی توماس هابز انگلیسی در کتاب هولناک! لویاتان اش، همه گُرگ هم اند. نه جناب! هابز، مرد روز سده ی 18 ، در دارابکلا نظریه ی تو ابطال شده است. به ابتنای! همان تز ابطال پذیری همشهری سده ی 20 تو جناب! کارل ریموند پوپر. که نشست و نشست و نشست و کتاب جامعه باز و دشمنان آن را (که بیش از 3000 صفحه است) نگاشت. چه خبره!! 3000 صفحه پوپر؟ که البته الآن نیستی جواب دهی پوپر. (پوپر چند سال پیش مرد). حتما می دانید که از نظر او دشمنان جامعه باز، مارکسیست ها هستند و نیز گروندگان اندیشه افلاطونی. حالا نقدش بماند برای یه وقتی دیگر. این فقط جمله ای تعریضیه بود و بس. در درون پرانتز بگویم لویاتان 4000 صفحه ای که نام کتاب مشهور و قَطور توماس هابز ترجمه دکتر حسین بشیریه است، یعنی اژدهای چندین سر! و غول مَهیب چندین دست! و قدرتمند زورگوی کامل! که کنایه از هر دولت سیاسی در هر یک ازکشور هاست، که هابز مدافع سرسخت آن بود. 68 .

کدهای اضافی کاربر :