دامنه دارابکلا
طوفان فکری
نویسنده: ابراهیم طالبی دارابی - شنبه ٢۱ دی ۱۳٩٢

خاطرات من (3)

امروز شنبه 21 دی 1392 در تهران با یکی از رفقایم که در وزارت خ تمشیت می کند، همنشست شدم. گر چه او از اطراف نطنزه اما نقل داستان عشقی و تعقیب و گریزی اش نه طنز ، که حقیقته . با هم هفت حرف با هفتاد حاشیه داشتیم.  نترسید. یکی اش بسی جذاب و خنده دار و شاید هم بر برخی مایه ی تعجّبه. می گفت چند خواهر داشته، که دوره ی نامزدی شان حکایت ها و ماجراها داشتند... پدر مرحوم این رفیق با مرام و بسی متدین من ، از غروب آفتاب (یعنی همین نماشون و نماشته ما دارابکلایی ها) دور تا دور خانه و باغ تا صبح می گشته. بگو برای چی!؟ برای اینکه هیچ دامادی جرات نکنه شبِ تیره و تار و دراز را، نزد نامزدش به خوشی و بازی و بیدار باشی به سحر رسانه. و دَم دَمای صبح، خلوت کنان! و موش موشک بازان در بره. بازم به قول ما دارابکلایی ها نُومزه بازی موقوفه!

من اول تحلیل طنّازانه بکنم بعد با هم بریم سراغ اوج ماجرا. آری! یعنی چه! هی هر شب بیایی پیش نامزدت در جوف خانه و خوف پدر خانه. بعدش به خُرّ و اگه لازم هم شده به پُف! نیز برسی. و سپس خُرناس خُرناس به شوقت هم نائل بشی. اما بیچاره پدر زنه، تا سحر و امروزه روزها، تا کله ی ظهر، هی حرص بخوره و خون دل بمَکه؟ اینا زن بابا ها با قاطعیت تمام، اینو یعنی شب بپّری بری بالای نرده و دیوار و کالخانه! خیانت می دانند، خیانت. خیلی پدرها حتی نفرت هم دارند. که چی؟ داماد تا صبح پیش نامزد بی خوابی و خالی بندی و نیز هایّ و هوییّ بازی کنه. و فردا تا غروب نزد مردم دُمبَلال وازی! یعنی همان دهن درّه سازی (به قول شما جوانای فارسی گوی امروزی). برخی از پدر زن های دارابکلا آنچنان به این سنت دیرپا و بسی شیرین نومزه بازی عار و ویار دارند که یکسره میشن ضد داماد. آنتی ویروس شان شده، خط و نشان کشیدن با داماد. و لذاست حتی حالا شعار هم در آوردند که: امشو اَره، فردا شو سره! ترجمه اش برای شما جوانای مدرن! و پیشرفته اینه: یعنی امشب بله برون. فردا عروس کِشون. همین و بس کُن. نومزه بازی موقوفه! و شو بپّری دیوار زن پدر ره بالا بوری ممنوعه! این دوست وزارتی و دیسپلین دار من ، که شیرین سو و شیرین خو و شیرین گوی نیز هست، تعریفش را این گونه ادامه داد و گفت (البته من ادیبانه اش کردم) پدرش این کار را نه فقط قبیح! بلکه بسی بد و الحادی و نیز کفریه و زندقه و زهر ماریه و هزار کُفت و بلا می دانسته. لذا یک شب تیر تفنگ سر پُرش را به چلّه ی کمان گذاشته و رفت و رفت و رفت تا شلیکش کرد و خورد به همان دامادی که، جسوری داشته و هرگز دل نداشت هیچ شبی، آری! هیچ شبی را بی نومزه!بازی به سر کُنه.

داماد که از تهِ باغ ذوق ذوقه کنان  و آستک آستک! تا درِ تِک زنان، خود را به انواع لطائف الحیَل رسانده بود به سوی جان جانانش ! و به شیوه دولّا دولّا و یواشکی  و دزدکی از تاریکی شب سوء استفاده کرده بود و داشت می رفت توی اتاق نومزه! اش (که مثلا چی تا صبح هی پیشش پوز بده و قومپوز در کنه) ناگهان تیر شلیک شده، خورد به پایش و زخمی شد و الفرار و البرار و التسلیم. و رفت و رفت و رفت تا افتاد داخل اتاقک تنور نان. و آنجا ساعتی جا خورد تا لااقل امشب به زهر تیر زن پدر!! کشته نشه! جل الخالق! چی چی شده؟ اما بیچاره و گاناهی! (همین طفلکی به زبان شما مدرن ها) افتاد توی دوده ی سوراخی دیوار تنور (همین تندیر قدیم دارابکلایی ها) تن و رُخ و لباسِ بو داده شده و اُدُکلن زده! و صورت سُرمه کشیده اش سیاه و دوده و دودی شده بود حسابی. و باقی ماجرا که کاملا برای تان  مثل روز داغ تیرداد و گرمای تموز مرداد روشن و روشنه. عجب! چه غائب باشک بازی (شما میگین قائم باشک بازی؟ نمی دانم من غلط می نویسم یا شماها؟) کردند این داماد و پدر زن و دور و بری ها ی تماشه گه راز .

این هم از وجوه و چهره ی ناموس و عفاف و حیاء و شرم و جُرم و جِرم و جراحت و جریمه و جنایت و جُربُزه داری. ای! حالا را نبین که همه بی هیچ شرم و جنَمی جلوی همه، هی به هم! ور میرن و چپّلیک هم می گیرن و ماچ ماچک بازی هم در می آرن. و مثل کاچکک مار،  هی پَل پَلی هم می شن. ای افسوس از یه کمی آبرو داری های قدیم قدیم ها. ای بدجوری له و لورده شده این حریم ها. نشده؟ ها؟ شده؟. مثلا یه عده  اگه لوث و لوس نباشن، فکر می کنن دیگه مدرن نمی شن پیش زن فامیل ها و شی فامیل ها. ای زمانه. ای زمانه. کو آقا زمون و آقا ابوذر؟ که تا نیمه ی شب هی جوک بتاشن و همه سوک بورن. یاد آن عروسی های هفت شبانه ای بخیر که جناب ابوذر چه کارها و اداها!!! که در نمی آورد. گت گت ها یادشونه بازی گرخونه های محل ما. که چه تب و تابی داشته. برید بپرسین از آنها چه خبرها بوده که نگو.  راستی می دانید نومزه یعنی چه؟ ها بلدی؟ آری، یعنی آهای مردم! بدانید این دختر نام و نامی و ناموَرش به نام منِ داماد زده شده و حواس تان به هواس تان!! باشه که خدای ناکرده چشم کور و زبان لال به دیده ی بد! آری بد به او نگاه نکنید. و این زن به نام نامور و نامی من مُهر زده شده. به مَهریه ی این مقدار سرسام آور سکّه و آن هکتار بی متراژ زمین و  5 سفر حج و  8باب مغازه و 55 تُن نبات و 99 کیلو نقره و یک قطعه الماس از موزه ی فرانسه و شب و روز همیشه در همیشه نفقه و هرسال 30سفر مشهد رضویه و نیز نیز نیز برای برخی سوسول ها  33سفر آنتالیای ترکیه. اُوه وَه! اوه وه! اوه وه!ه ه ه ه  

راستی راستی قومپوز که بلدید یعنی چه؟ یک نوع اسلحه جنگی دولت عثمانی علیه ایران در جنگ چالدوران بوده که در کوهستان شلیک اش می کردند. برای ایجاد رعب و وحشت و هول و هراس. فقط صدا ی هولناک و شدید داشت و ترسی تو خالی می آفرید. نامزدها و تازه دامادها هم پیش نومزه ها شون، در شب های نومزه بازی! خیلی خیلی قومپوز در می کنند ها!؟ یعنی هی تا سحر شلیک می کنند و بی چاره نومزه، که  هی هم میگه اِه؟ اه؟ اه؟ اه؟ اه؟ تا صبح می گه اههههه. علی اکبر و داراب بوی و صادق و حمیدرضا و نیل 4 ( و بقیه که فعلا" فعلانا، دهن شان بوی شیر نه شیره! می ده) حواس تان خوب و خوب جمع باشه که یه وقت هی قومپوز در نکانین!؟ همچنین این دامادها نومزه دوست! هی از سر شب شروع می کنن به  آدامس جَویدن. چرا؟ چونکه اگه یه وقتی توانستند از دژ تفنگی و قلعه بانی پدر زن عبور کنن و برن به بازی و بازی گوشی پیش نومزه شان، گویش شان به بو و رایحه ی بد اسکورت نشه. که خدای ناکرده ایف ایف تولید بکنه! بلکه ریحانه گستر باشه یکسره. و تا صبح از خودش عطر و گلاب و نبات و بوی اُدُکُلن دِریک و سانترا و عطر کاروِن فرانسوی اصل ساطع کنه. دیدید تا تَه رفتید، یعنی آمدید، بسی لذت بردید. چی؟ نبردید؟ ها؟ خوب پس خیلی حیلی بی احساسی. من بیشتر از این بلد نیستم داستان واقعی بنویسم. تو حسّت را تعویض کن و ارتقاء بده. راستی من را ببخشید اگه متن را جذاب و روان ننوشتم. چون با شتاب و پس از بازگشت از کار و تهران نوشتم که از ذهنم خالی نشه. هنر نویسندگی ام بیش از این قد نمی ده. پوزش پوزش با همه سوزش.

این هم از قصه ی بی غصّه ی عشق نومزه و حفظِ بکارَت. و  نیز پرده ی عفّت و نرده حراست و نبردِ با شهوت. و باز از شما اهل دامنه می پرسم که باز هم از این نوع خاطره ها و بازی با بازی ها بگم؟ چه قدیمی باشه چه جدیدی؟ ها؟ 72 .

کدهای اضافی کاربر :