دامنه دارابکلا

حرف حق، در جغرافیای باطل معنی و مفهومی ندارد

خاطرات من (4)

خاطرات من (4)

سحرگاه امروز شنبه 5 بهمن 1392 از منزلم راه افتادم. نماز صبح را در مسجد قبا قم اقامه کردم. نزدیک 7صبح در تهران، بیشتر بزرگراه امام علی (ع) را به سمت شمال طی نمودم و به زیر پل اتصال بزرگراه شهید همت به بزرگراه شهید زین الدین رسیدم. پیچ رادیو جوان را باز نمودم. درست در همین نقطه اتصال دو شهید، گوینده ی رادیو با اعجابی شدید دو خبر را در لابلای برنامه شاد صبح، ماهرانه پردازش کرد: مدیر یک بانکی برای فرزند نوزادش 40000000 آری چهل میلیون تومان وام!! گرفت. خوب، من در این خاطره امروزم می پرسم، در درون انقلاب اسلامی که انقلابی علیه ی هر نوع تبعیض و فساد، و تلاشی بزرگ برای احیاء ارزش های اسلامی و انسانی بوده و نیز اصلاح هر آنچه شاه برای کشور به ارمغان آورده بود، چرا یک مدیر بانکی که تحت اشراف و نظارت حراست است، این گونه بی مهابا پول امانتی مردم را به جیب نوزادش می زند؟ حال اگر از پسِ غیب، همین دو شهید جاویدان، همت و زین الدین این خبر را در همان آنی که من شنیدم، آنها هم شنیده باشند (که می شنوند) چه حالی یافته اند؟ خون دادند که این تیپ افراد بی درد و دور از اصل انقلاب به آسانی بچاپند؟ انقلاب برای چپاول و غارت بود؟ یا برای خدمت به خلق که عین عبادت است. و نوکری مردم که تمام فلسفه تاسیس حکومت اسلامی ست؟

این همه عروس و داماد به صف کشیده و نوبت زده برای اخذ وام ناچیز ازدواج، این نوع اجحاف آشکار و چپاول و کلاهبرداری ها را تا کی برای حفظ مصالح انفلاب نادیده انگارند؟من خود، بارها از خیلی کسان شنیدم این شهیدان و شهدای عزیز دیگر حقوق ماه شان را به اندازه نیاز از تحویل دار بانک می گرفتند، مابقی حقوق ناچیزشان را برای مستضعفین جامعه هدیه می کردند. چرا باید به این زودی زود، تا اینقدر میان اخلاق این شهدا با این نوع بانکداران تشنه ی پول و سهام و مال و بال فاصله باشد!؟

خبر دوم اما این بوده استخوان های مردان متاهل یعنی اهل و عیال و زن و بچه دار، از استخوان های مردان مجرد و عزَب محکم تر و مقاوم تر و آینده دار تر است. این دیگه تفسیری جز تفسیری جوانانه و غیورانه شماها نیاز ندارد. فقط بگویم من به بزرگراه شهید بابایی به سمت غرب رسیده بودم تا به کامرانیه (یعنی همان مِلک طِلق کامران میرزا و باغ عیشش) بروم، این خبر را از همان گوینده شنیدم. اما همچنان غرق غصه و قصه و غبطه! و غَور بر روی همان وام 40000000 میلیونی آن بانکی مثلا! ضد یانکی! (یعنی آمریکا و به قول اوائل انقلاب امپریالیسم) بودم، که به یُمن خون های جویبار شده ی شهیدان ایران، مدارج بالای مدیریتی را در فضای انقلاب اسلامی در نوَردیدند. این فقط یک قلم کوچولو، از هزاران چپاولی ست که عده ای آن را ساز و برگ معاش بی معاد! شان نمودند. و مانند خوره افتادند به جان انقلاب اسلامی. من چون تحلیل بلد نیستم، پس تحلیل را به شما وا می گذارم. تا وامدار کسی همچنان نباشم. که نبودم و هرگز نخواهم بود. 82 .

  
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢
برچسب ها : خاطرات دامنه