خاطرات من 3

خاطرات من (3)

امروز شنبه 21 دی 1392 در تهران با یکی از رفقایم که در وزارت خ تمشیت می کند، همنشست شدم. گر چه او از اطراف نطنزه اما نقل داستان عشقی و تعقیب و گریزی اش نه طنز ، که حقیقته . با هم هفت حرف با هفتاد حاشیه داشتیم.  نترسید. یکی اش بسی جذاب و خنده دار و شاید هم بر برخی مایه ی تعجّبه. می گفت چند خواهر داشته، که دوره ی نامزدی شان حکایت ها و ماجراها داشتند... پدر مرحوم این رفیق با مرام و بسی متدین من ، از غروب آفتاب (یعنی همین نماشون و نماشته ما دارابکلایی ها) دور تا دور خانه و باغ تا صبح می گشته. بگو برای چی!؟ برای اینکه هیچ دامادی جرات نکنه شبِ تیره و تار و دراز را، نزد نامزدش به خوشی و بازی و بیدار باشی به سحر رسانه. و دَم دَمای صبح، خلوت کنان! و موش موشک بازان در بره. بازم به قول ما دارابکلایی ها نُومزه بازی موقوفه!

من اول تحلیل طنّازانه بکنم بعد با هم بریم سراغ اوج ماجرا. آری! یعنی چه! هی هر شب بیایی پیش نامزدت در جوف خانه و خوف پدر خانه. بعدش به خُرّ و اگه لازم هم شده به پُف! نیز برسی. و سپس خُرناس خُرناس به شوقت هم نائل بشی. اما بیچاره پدر زنه، تا سحر و امروزه روزها، تا کله ی ظهر، هی حرص بخوره و خون دل بمَکه؟ اینا زن بابا ها با قاطعیت تمام، اینو یعنی شب بپّری بری بالای نرده و دیوار و کالخانه! خیانت می دانند، خیانت. خیلی پدرها حتی نفرت هم دارند. که چی؟ داماد تا صبح پیش نامزد بی خوابی و خالی بندی و نیز هایّ و هوییّ بازی کنه. و فردا تا غروب نزد مردم دُمبَلال وازی! یعنی همان دهن درّه سازی (به قول شما جوانای فارسی گوی امروزی). برخی از پدر زن های دارابکلا آنچنان به این سنت دیرپا و بسی شیرین نومزه بازی عار و ویار دارند که یکسره میشن ضد داماد. آنتی ویروس شان شده، خط و نشان کشیدن با داماد. و لذاست حتی حالا شعار هم در آوردند که: امشو اَره، فردا شو سره! ترجمه اش برای شما جوانای مدرن! و پیشرفته اینه: یعنی امشب بله برون. فردا عروس کِشون. همین و بس کُن. نومزه بازی موقوفه! و شو بپّری دیوار زن پدر ره بالا بوری ممنوعه! این دوست وزارتی و دیسپلین دار من ، که شیرین سو و شیرین خو و شیرین گوی نیز هست، تعریفش را این گونه ادامه داد و گفت (البته من ادیبانه اش کردم) پدرش این کار را نه فقط قبیح! بلکه بسی بد و الحادی و نیز کفریه و زندقه و زهر ماریه و هزار کُفت و بلا می دانسته. لذا یک شب تیر تفنگ سر پُرش را به چلّه ی کمان گذاشته و رفت و رفت و رفت تا شلیکش کرد و خورد به همان دامادی که، جسوری داشته و هرگز دل نداشت هیچ شبی، آری! هیچ شبی را بی نومزه!بازی به سر کُنه.

داماد که از تهِ باغ ذوق ذوقه کنان  و آستک آستک! تا درِ تِک زنان، خود را به انواع لطائف الحیَل رسانده بود به سوی جان جانانش ! و به شیوه دولّا دولّا و یواشکی  و دزدکی از تاریکی شب سوء استفاده کرده بود و داشت می رفت توی اتاق نومزه! اش (که مثلا چی تا صبح هی پیشش پوز بده و قومپوز در کنه) ناگهان تیر شلیک شده، خورد به پایش و زخمی شد و الفرار و البرار و التسلیم. و رفت و رفت و رفت تا افتاد داخل اتاقک تنور نان. و آنجا ساعتی جا خورد تا لااقل امشب به زهر تیر زن پدر!! کشته نشه! جل الخالق! چی چی شده؟ اما بیچاره و گاناهی! (همین طفلکی به زبان شما مدرن ها) افتاد توی دوده ی سوراخی دیوار تنور (همین تندیر قدیم دارابکلایی ها) تن و رُخ و لباسِ بو داده شده و اُدُکلن زده! و صورت سُرمه کشیده اش سیاه و دوده و دودی شده بود حسابی. و باقی ماجرا که کاملا برای تان  مثل روز داغ تیرداد و گرمای تموز مرداد روشن و روشنه. عجب! چه غائب باشک بازی (شما میگین قائم باشک بازی؟ نمی دانم من غلط می نویسم یا شماها؟) کردند این داماد و پدر زن و دور و بری ها ی تماشه گه راز .

این هم از وجوه و چهره ی ناموس و عفاف و حیاء و شرم و جُرم و جِرم و جراحت و جریمه و جنایت و جُربُزه داری. ای! حالا را نبین که همه بی هیچ شرم و جنَمی جلوی همه، هی به هم! ور میرن و چپّلیک هم می گیرن و ماچ ماچک بازی هم در می آرن. و مثل کاچکک مار،  هی پَل پَلی هم می شن. ای افسوس از یه کمی آبرو داری های قدیم قدیم ها. ای بدجوری له و لورده شده این حریم ها. نشده؟ ها؟ شده؟. مثلا یه عده  اگه لوث و لوس نباشن، فکر می کنن دیگه مدرن نمی شن پیش زن فامیل ها و شی فامیل ها. ای زمانه. ای زمانه. کو آقا زمون و آقا ابوذر؟ که تا نیمه ی شب هی جوک بتاشن و همه سوک بورن. یاد آن عروسی های هفت شبانه ای بخیر که جناب ابوذر چه کارها و اداها!!! که در نمی آورد. گت گت ها یادشونه بازی گرخونه های محل ما. که چه تب و تابی داشته. برید بپرسین از آنها چه خبرها بوده که نگو.  راستی می دانید نومزه یعنی چه؟ ها بلدی؟ آری، یعنی آهای مردم! بدانید این دختر نام و نامی و ناموَرش به نام منِ داماد زده شده و حواس تان به هواس تان!! باشه که خدای ناکرده چشم کور و زبان لال به دیده ی بد! آری بد به او نگاه نکنید. و این زن به نام نامور و نامی من مُهر زده شده. به مَهریه ی این مقدار سرسام آور سکّه و آن هکتار بی متراژ زمین و  5 سفر حج و  8باب مغازه و 55 تُن نبات و 99 کیلو نقره و یک قطعه الماس از موزه ی فرانسه و شب و روز همیشه در همیشه نفقه و هرسال 30سفر مشهد رضویه و نیز نیز نیز برای برخی سوسول ها  33سفر آنتالیای ترکیه. اُوه وَه! اوه وه! اوه وه!ه ه ه ه  

راستی راستی قومپوز که بلدید یعنی چه؟ یک نوع اسلحه جنگی دولت عثمانی علیه ایران در جنگ چالدوران بوده که در کوهستان شلیک اش می کردند. برای ایجاد رعب و وحشت و هول و هراس. فقط صدا ی هولناک و شدید داشت و ترسی تو خالی می آفرید. نامزدها و تازه دامادها هم پیش نومزه ها شون، در شب های نومزه بازی! خیلی خیلی قومپوز در می کنند ها!؟ یعنی هی تا سحر شلیک می کنند و بی چاره نومزه، که  هی هم میگه اِه؟ اه؟ اه؟ اه؟ اه؟ تا صبح می گه اههههه. علی اکبر و داراب بوی و صادق و حمیدرضا و نیل 4 ( و بقیه که فعلا" فعلانا، دهن شان بوی شیر نه شیره! می ده) حواس تان خوب و خوب جمع باشه که یه وقت هی قومپوز در نکانین!؟ همچنین این دامادها نومزه دوست! هی از سر شب شروع می کنن به  آدامس جَویدن. چرا؟ چونکه اگه یه وقتی توانستند از دژ تفنگی و قلعه بانی پدر زن عبور کنن و برن به بازی و بازی گوشی پیش نومزه شان، گویش شان به بو و رایحه ی بد اسکورت نشه. که خدای ناکرده ایف ایف تولید بکنه! بلکه ریحانه گستر باشه یکسره. و تا صبح از خودش عطر و گلاب و نبات و بوی اُدُکُلن دِریک و سانترا و عطر کاروِن فرانسوی اصل ساطع کنه. دیدید تا تَه رفتید، یعنی آمدید، بسی لذت بردید. چی؟ نبردید؟ ها؟ خوب پس خیلی حیلی بی احساسی. من بیشتر از این بلد نیستم داستان واقعی بنویسم. تو حسّت را تعویض کن و ارتقاء بده. راستی من را ببخشید اگه متن را جذاب و روان ننوشتم. چون با شتاب و پس از بازگشت از کار و تهران نوشتم که از ذهنم خالی نشه. هنر نویسندگی ام بیش از این قد نمی ده. پوزش پوزش با همه سوزش.

این هم از قصه ی بی غصّه ی عشق نومزه و حفظِ بکارَت. و  نیز پرده ی عفّت و نرده حراست و نبردِ با شهوت. و باز از شما اهل دامنه می پرسم که باز هم از این نوع خاطره ها و بازی با بازی ها بگم؟ چه قدیمی باشه چه جدیدی؟ ها؟ 72 .

/ 35 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
nil-4

اصلاحیه قیمت تعمیر توپ: با پول حغول بغول شده 20000 تومن نه ریال ...بعله ... البته با اجازه آق طالبی که اجازه دادن تبلیغ کنیم !!!!

صادق

چه خبره اینجا؟؟ درود بر جمیع دوستان جدیدا رسم شده پدرخانم دسته کلید خونشو سر سفره عقد میده به آقا داماد که یه وقت آقا داماد نرن از دیوار خونه بپرن و پاشون رگ به رگ شه یه شب جا بیوفته...[چشمک] آقا اصن چه اشکالی داره؟؟ زنــــشـــــهــــ دیــــــــگه! فاصله بین عقد و عروسی خیلی زیاده تو محل. که آسیب های خاصه خودشو داره، همه دوس دارن اول زندگی همه چیشون تکمیل باشه اونوقت برن سر زندگی! معضل اینه نه هرشب رفتن به نومزه بازی!! دوستانی هم که هی پای مارو پیش میکشن! هرکه دارد هوس... بسم الله! به ما چیکار دارین؟؟ از ما دیگه گذشته [نیشخند] یه نصیحت بکنم به شما جوونا[عینک] نزارین از 24-23 سالگی رد شین، حسسه "چوکی" الان برامون قابل لمسه! تا حسش حس کارو تموم کنید. (با اجازه از آقای طالبی برا استفاده ازین واژه[راک] ) البته که اگر طبیب بودم، سر خود... ، نشد دیگه! و صد البته که صلاح مملکت خویش خسروان دانند! انجام وظیفه از جانب خود بود! دیگران گفتند و ما درنیافتیم، ما می گوییم و شما در نیابید[شوخی] معین خان باید ببینمت، دلم برات تنگ شده، دارابکلام، وقت کردی خبرم کن. و تشکر از شما آقای طالبی [گل] یا حق[لبخند]

علی اکبر

سلام. دیشب متن شما رو خوندم و همچنین نظر و ابراز لطف بچه ها نسبت به خودم. خدا نصیب هیشکی نکنه ، جای دوستان خالی یه سکته ناقص زدم ولی خدارو شکر در رفتم.[اوه] اخه چی میخواین از جون من؟؟؟؟[عصبانی](به استثنای اقای طالبی) کودتا این سبکیشو دیگه ندیده بودم.[ناراحت] دستی دستی تبدیل شدم به یه معضل و خبر نداشتم.[نیشخند] از شوخی گذشته، از دوستان و مخصوصا سیروس میخوام دیگه به این بحثای بی فایده ادامه ندن. به نظر من باید یه فضایی ایجاد بشه تا همه بتونن تو بحث مشارکت داشته باشن یا اگه مشارکت نمیکنن حداقل استفاده کنن و یه چیزی یاد بگیرن. اگه دقت کنین (نیازی به دقت هم نیس، واضحه)میبینید که هیچ خانمی تو بحث شرکت نکرده، چون واقعا مطلب مفیدی گفته نمیشه. اگر هم خانمی بخواد تو بحث شرکت کنه فکرمون میره به هزار راه نرفته. درخواست دارم نگاه جدی تری نسبت به مقوله ازدواج داشته باشن. پیشنهادم اینه: به جای این بحثها بیایم راهکارهایی که منتهی به یه ازدواج خوب و موفق میشه رو بررسی بکنیم. موفق باشید. در ضمن، دوستانی که[شکست] بر علیه بنده کودتا کردن، دارم براشون!!!!!!!!![شکست][متفکر][متفکر]

صادق

فریاد "هل من ناصر.." علی اکبر رو که شنیدم دیگه نتونسم بمونم تهران... مهدی که در حاله پریدن از دیواره و وضعیت علی اکبر رو درک نمی کنه، گفتم مگه اینکه خودمون هوای همو داشته باشیم. اکبر پاشو! ایمانم هست، هواتو داریم، فقط سر سفره دسته کلید یادت نره هااا.. [خنده] ماجرای عروس دزدی احتمالا مال سالها پیشه! و الا الان تا اونجا که من خبر دارم از محل ماجرای دسته کلیده وو این حرفااا!! 35 تومن مال قبلیاس، اونایی که از 17 دی به بعد ازدواج می کنن 50 تومنه + 10 تومن برا بعضیشون (البته اگر بدهند!! ) با نظر علی اکبر در مورد بحث جدی ازدواج کاملا موافقم. حرف هائی هست که باید گفته شه. اوضاع وخیمه! لطفا دریابید جوونا رو!! طلبه هم که ماشاالله فراوون داره.. [ابرو] بازم ممنون [گل]

علی اکبر

سلام. واقعا خوشهالم.[مغرور] بگین چرا! چون باعث شدم دوستان حرفای دلشونو بریزن بیرون. بنده های خدا عقده کرده بودن.[چشمک] نمیدونم اگه من نبودم طفلکی ها میخواستن کجا و به کی حرف دلشونو بزنن.[نیشخند][نیشخند][چشمک][عینک] بگو صادخخ جان، هر چه خواهد دل تنگت بگو.[ماچ]

Darab Boy

سلام بر همگی متن فوق العاده زیبا بود بیچاره علی اکبر اشکش دراومد [شکست]و دلای داغ دار هم معلوم شد[عینک] ایشالا دوستان متاهل بشن ی شیرینیه بزنیم تورگ[نیشخند]

Darab Boy

چند سال پیش یک روز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم. ناگهان پدر و مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدندکه :(( ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر)). رفتم خواستگاری، دختر پرسید: مدرک تحصیلی ات چیست؟ گفتم: دیپلم تمام! گفت: بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشو برو دانشگاه. رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم برگشم، رفتم خواستگاری. پدر دختر پرسید: خدمت رفته ای؟ گفتم : نه هنوز. گفت: مرد نشد نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی. رفتم دو سال خدمت سربازی را انجام دادم برگشتم.

Darab Boy

رفتم خواستگاری. مادر دختر پرسید: شغلت چیست؟ گفتم فعلا کار گیر نیاوردم. گفت: بی کار! بی عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو برو سر کار. رفتم کار پیدا کنم گفتند: سابقه کار می خواهیم. رفتم سابقه کار جور کنم. گفتند: باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم. دوباره رفتم کار کنم، گفتند باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم. برگشتم رفتم خواستگاری گفتم : رفتم کار کنم گفتند سابقه کار ، رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی. گفتند: برو جایی که سابقه کار نخواهد. رفتم جایی که نخواستند. گفتند باید متاهل باشی!. برگشتم رفتم خواستگاری گفتم : رفتم جایی که سابقه کار نخواستند ولی گفتند باید متاهل باشی. گفتند باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی. رفتم گفتم: باید کار داشته باشم تا متاهل شوم. گفتند: باید متاهل باشی تا به تو کار بدهیم. برگشتم رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم!!!

شاهین

اقا چقدر این علی اکبر و هولش نکنید ... با عجله نمیتونه خوب تصمیم بگیره ها ... از ما گفتن بود ... [نیشخند][نیشخند]

nil-4

آقا چرا بیخودی علی اکبر رو سیبل قرار دادیم ... بیچاره بنده خدا نه سر داره و نه سودا !!!!! این ور اون ور هستن بعضیها که بدجور تو کف زن گرفتن هستن ...[تعجب][تعجب] اصلا منظورم داراب بوی نبود ... [عینک][عینک] نامرد قشنگ بلده با این کامنتا رد گم کنه... ای ....قاسم عمو کجایی که علیتو کش درد بکاشته .... ولی دوران نامزدی هم دورانی داره ها ...