غسّال خانه 3

لیلا منم غسّال خانه دارابکلا 

حالا در دل ماه ربیع، لیلا به او جواب می ده. لیلا منم. خیال نکن خامم. یا خوابم. یا خائن ام. نه. من، هم با قرآن سر و سِرّ دارم و هم مثنوی مولوی را بر بالین می گذارم، که به عشق و حُبّ و صفا به رویا روم. پس اول در جوابت، از مثنوی مولوی ام بگویم. از دفتر پنجم، ابیات 2735 و 2736 : عشق جوشد بحر را مانند دیگ - عشق ساید کوه را مانند ریگ. عشق بشکافد فلک را صد شکاف - عشق لرزاند زمین را از گزاف. و یک آیه ی بسی عالی و عبرت آمیز قرآن هم دارم. که با آن به سراغت می آیم. اما پیش از آن، فاش سازم که من خود واقف و عاشق به عشق پاک ام. و به قید و تقوای تو بسی غَرّه و غالب شدم. و گویی من در قالبت، می گنجم. پس من به تو آری می گویم و جفت و جورت می شوم. از فرد، به زوج می رسم. یک نیَم. بل، دو می شوم. اما بگذار ناگفته ی کوتاه ام را صاف و زلال بگویم: اول آن که راست بگو و با قول شرف نیز ندا بده : اینجایی؟ یا بر خلاف قول ات و وفای عشق ات، آنجایی!؟ باید رُک به من بگی اینجایی؟ یا آنجایی؟ کجایی؟ دوم این که من، یعنی لیلای تو، در مطالعات و مکاشفاتم خواندم و دریافتم که آینه به مثابه ی کُلّ است. می دانی یعنی چه؟ یعنی حتی وقتی هم می شکند، باز نیز همه ی مرا نشانم می دهد. نه گوشه ای از مرا. در هر تکّه اش، باز همان آینه ی کُل و صاف و راست است. تو اگه در زندگی ام از سر هر درد و الَمی بشکنی. یعنی از زورت. از بیکاری ات. از بیگاری ات. از آزادی ات. و حتی از عشق الآنه ات، و یا از آزار زمانه ات، و از هر بلا و بلیّه ات، آیا مثل آینه به مثابه کُلّ، با من، یعنی همین لیلایت، عمل می کنی؟ و در پشت جیوه و جِلوه ات مرا به درستی نشانم می دهی؟ یا نه، مثل لبه های تیغ اش، بُرّان می شوی و لب و لُوچه ام را خُرد و خمیر می کنی!؟ و به جای نازم، گازم می گیری؟ و من البته می دانم تو همان کف صاف آینه ای. زلال و صاف. نه لبه ی تیز و تیغ اش. بُرّنده و ناصاف. پس باز هم به تو آری می گویم. سوم این که  تا به آیه ی مهم نرسیدم، این را به یادت آورم که از دیدگاه و عقاید دینی من هم مثل نظرگاه اسلامی تو ، زن و شوهر به قول قرآن جفت و زوج می شوند. و من می خواهم عمق شناخت و معرفت درونی ام از ازدواج دو جنس ناهمگِن را کمی شرح کنم. زن و شوهر با هم ترکیب می شوند نه مخلوط . همدیگر را مثل نعمت مغناطیس هستی، جذب می کنند نه دفع. زن و شوهر مانند لامپ روشنایی اند، که از دو رشته ی فاز و نول null به کانون واحد نور افکنی و پرتو آفرینی می رسند. بنا بر این، یقین کن زن و مرد ترکیب می شوند، عین آب. که از اکسیژن و هیدروژن پدید می آید. نه اینکه مخلوط شوند مثل لوبیا و نخود. یا بُراده ی آهن و ارّه خاک . زن و شوهر را، هیچ چیزی نباید به ورطه ی جدایی و تفاریق بکشاند. ترکیب، خاصیتش اینه که به آسانی از هم نمی گُسلند. بُراده آهن و ارّه خاک را به فوریتِ یک  قورتِ دادن آب، می توان از هم تفکیک و تفریق کرد. و با آهن رُبا به آسانی می توان براده های آهن را از ارّه خاک گرفت. و نیز با مقداری آب ، به راحتیِ قورت دادن یه هلوی ناب، می شود، ارّه خاک را از براده ی آهن گسست. اما زن و مرد چون ترکیبی از دو عنصرحیاتی جهان اند ، چندان به سهولت نمی توان و نباید هم بتوان، آن دو را از هم گُسلاند. پس من و تو ترکیب باشیم نه مخلوط. و حالا در چهارمین نکته این جوابیه ی من، یعنی لیلای شب و روز تو ؛ به آیه ی قرآن ام ورود می کنم. و جانم را به آن شست و شوی می دهم. تا به شوی خوبی مثل تو، نائل شوم. آمین. در آیه های 15 و 16 سوره مبارکه غافر، که نام دیگرش مومن است، چنین آمده است، که لیلای تو، قرار و مدار و قرارداد و قول و فعلش را از آن می گیرد : رَفیعُ الدَّرَجاتِ ذُو العَرشِ یُلقِی الرّوحَ مِن اَمرِه عَلی مَن یَشاءُ مِن عِبادِه لِیُذِرَ یَومَ التَّلاق. یَومَ هُم بارزونَ لایَخفی عَلَی اللّهِ مِنهُم شَیءٌ یعنی او دارای مرتبه های بلند و صاحب عرش است. وحی بر خاسته از امر خود را بر هر کس از بندگانش که بخواهد القاء می کند، تا (مردم را) از روز دیدار و ملاقات بیم دهد. روزی که آنان آشکارند و چیزی از آنها بر خدا پوشیده نیست. حالا لیلای تو هم می رود سوی المیزان قرآن. که عین تو، هم به تدبُرش خو کند. و هم به خواندن تفسیرش خصال آفریند. خوب است تو فکر نکنی من، یعنی لیلا، از تفسیر و بحث های عمیق قرآنی و دینی و حتی مکاشفه ای به دورم و بیگانه. نه.

علامه طباطبایی در تفسیر این آیه می گوید : مراد از رفیع درجات، توصیف ملک خداوند بر مخلوقش می باشد. با این بیان، که خداوند از عرشی برخوردار است، که زمام امور آفریدگانش در دستان او و از آنجا به مخلوق ارجاع می گردد. پس مراد از درجات، درجاتی ست که از آنجا به به سوی عرش خدا بالا می روند. پس خدایی را بخوانید که درجاتش بلند، ذوالعرش و بر خوردار از عرش است، که از بندگانش تا پیش از قیامت مخفی ست. تا مردم را از یوم التلاق یعنی روز ملاقات و دیدار بیم دهد. و یوم التّلاق روزی ست که به تفسیر آیه ی بعدی یوم هم بارزون است. یعنی آن روزی که باطن مردم ظاهر می شود. گر چه خداوند در همین دنیا هم از باطن ها با خبر است، اما این آیه، بدین معناست که روز قیامت، به خاطر از کار افتادن سبب های موهوم، باطن و پشت پرده ها بروز می کند : یوم هم بارزون. و نیز لایخفی... یعنی برای خدا هیچ چیز از بندگانش مخفی نیست. این آیه را از این لحاظ استناد و تبرُّک و توسُّل کردم، تا به تو بگویم، لیلای تو به خدا و روز جزا و مجازات و پاداش ها هم فکر می کند. به مکافات عمل واقف است. به بدی دوری از قرآن و آثار وخیم آن یقین دارد. چون لیلایت می داند که اگر تو را به آیه ی یوم التلاق تحذیر و تنذیرت نکند. و وادارت نسازد که عمیقا به آن بیندیشی، خدای ناکرده، زبانم لال، و گوش شیطان کَر و وساوس خنّاسان باطل و گِره ی کور گِره زنان وا بادا، یوم الطلاق برای مان شکل می گیرد، که بدترین  و قبیح ترین و زشت ترین عمل مباح در دین محمدی هاست. و پنجم آن که بدان، لیلا هم، بسی بلده تا تو را به سنفونی واژگان به رقص آرَد. اما همان طور تو از بزرگان قول آوردی که زن جِلوه ی نازه و مرد اسیر نیاز . پس من دَم فرو می بندم تا تو از پسِِ من، چون خاک رُس چسبنده و جاذب و قِوام دهنده، راهی به سوی استحکامات حیات و حیاء ات بر گیری. و مرا به جان خود در آمیزی. و این لیلای به دور از هر کُفت و بلای تو، از میان همه ابیات اقیانوسی مثنوی مولوی، این بیت قفنوسی و عشقی و حُبّی و ذوقی و عرفانی را از دفتر پنجم بیت 1932 به تو هدیه و بر قلبت برچسب می کند : عشق دان ای فُندُقِ تن دوستش- جانت جوید مغز و کوبد پوستت. یعنی تو ای تن، که مانند میوه ی فندق کوچک و کم مقداری، عشق را دوست خود بدان. زیرا عشق می خواهد تا روح تو، مثل مغز باشد و پوستت را بکوبد. گرچه تنها عشق به حضرت سبحان است، که چنین شایسته است. اما عشق من یعنی لیلا و تو هم پُلی به همان سوست. که به خوبی به من نوشته بودی  لیلای من، غسّال من، کیجایی، کجایی؟ کجایی؟ لیلای تو، از سر همه ی دردها و درک هایش، فقط به یک بستر با یک رویا می اندیشد. نه یک بام و  دو هوا. و یک قلب و هزاران سودا. الها! شب و روزمان ، با عشق ناب به تو و عشق صاف به همدیگر، زناشویی ای عاشقانه و عارفانه بادا. 80 .

/ 6 نظر / 7 بازدید
امیر

نام خود لیلا گذاردی ،غروراست ،اگرزن ناز است باید لیلاباشدوتومجنون!...تو ای لیلای قلابی !تو اسیر لیلای واقعی واقعی شدی امابه قلم نمی آری درنوشته هایت آخرین حرف راهم به عنوان تهدید!گفتی ،که اگر......به طلاق .....!تو نه می طلبی ونه شیفته هستی .توان شیفته کردن راهم نداری.شورعشق شعر شوق است .اگرغزل باشدبه سختی بدستش آوردی ...ازنوشته هایت برمی آیدکه توزیر دین لیلایت هستی اما .....بگوکه مجنونی.....ی.

علی اکبر

سلام. در حد بضاعت تونستم چند نکته از این نوشته برداشت کنم. خیلی مفید بود. اونایی که واسه خودشون لیلا انتخاب کردند، امیدوارم به لیلای خودشون برسن و اونایی هم که لیلا انتخاب نکردن امیدوارم یه لیلای خوب نصیبشون بشه.[چشمک] بابت وبلاگ جدیدتون هم تبریک میگم. چند بار سعی کردم کامنت بذارم ولی نمیدونم چرا ارسال نمیشد.اینکه میخوایین به بقیه هم فرصت مشارکت بدین، به نظر من ایده خیلی خوبیه. موفق باشید.[گل]

تکواندوکا /رمضانی

سلام اقای طالبی بسیار زیبا نوشتی مرابه وجد اوردی میفهمم با چه حسی نوشتی واژه ها برای بیان عشق و احساست کافی نیست /امیدوارم این حس که داری هیچوقت در مجودت نمیرد /شکسته استخان داند بهای مومیایی را ///لذت بردم تشکر /

امیر

اگرحافظ باشی میشد ازنوشته هاش برداشت های متفاوت کرد چون خودش نیست اماتووجودداری وجود باکیفیت وتاثیر گذار.درپاسخ به ادریس دقیقا ثابت کردی که من برداشتم درست بود......درمسایل شرعی چیزی به نام عرفان وعشق ولیلا نداریم من ترانقدنکردم فقط مجنون مظلوم رابه نوشته هایت افزودم .....

تکواندوکا /رمضانی

سلام اقای طالبی تشکر از بابت گلتان ونظر لطفتان ///////////

صادق

طُفیلِ هستیِ عشق‌اند آدمی و پری / ارادتی بنما! تا سعادتی ببری بکوش خواجه و از عشق بی‌نصیب مباش / که بنده را نخرد کس به عیب بی‌هنری مِی صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند؟! / به عذر نیم‌شبی کوش و ناله‌ی سحری تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین‌کار؟ / که در برابر چشمی و غایب از نظری هزار جان گرامی بسوخت زین غیرت / که هر صَباح و مَسا شمع مجلس دگری ز من به حضرت آصف که می‌برد پیغام؟ / که: «یاد گیر دو مصرع ز من به نظم دری؛ بیا که وضع جهان را چنان که من دیدم / گر امتحان بکنی مِی خوری و غم نخوری» کلاه سَروری‌ات کج مباد بر سر حُسن / که زیبِ بخت و سزاوارِ مُلک و تاجِ سری به بوی زلف و رُخت می‌روند و می‌آیند / صبا به غالیه‌سایی و گل به جلوه‌گری چو مستعدّ نظر نیستی، وصال مجوی! / که جام جم نکند سود وقت بی‌بصری دعای گوشه‌نشینان بلا بگرداند؛ / چرا به گوشه‌ی چشمی به ما نمی‌نگری؟ بیا و سلطنت از ما بخر به مایه‌ی حُسن / وزین معامله غافل مشو؛ که حیف خوری طریق عشق طریقی عجب خطرناک است / نعوذُ بالله اگر ره به مقصدی نبری به یُمن همت حافظ امید هست که باز / أری اسامرُ لَیلایَ( [گل] ) لیلةَ القمَرِ [گل]