باغبان و وزیر

پست 1262
 
به قلم روزگار 7 : " سلام دارم به دامنه عزیز و دامنه خوانان گرامی. باغبان و وزیر. نادرشاه افشار در حال قدم زدن در باغش بود که باغبان خسته و ناراضی نزد وی رفت و گفت: پادشاه فرق من با وزیرت چیست!؟ من باید اینگونه زحمت بکشم و عرق بریزم ولی او در ناز و نعمت زندگی میکند و از روزگارش لذت میبرد. نادرشاه کمی فکر کرد و دستور داد باغبان و وزیرش به قصر بیایند. هردو آمدند و نادر شاه گفت: در گوشه باغ گربه ای زایمان کرده بروید و ببینید چند بچه به دنیا آورده؟ هردو به باغ رفتند و پس از بررسی نزد شاه برگشتند و گزارش خودرا اعلام نمودند.
ابتدا باغبان گفت: پادشاها من آن گربه ها را دیدم سه بچه گربه زیبا زایمان کرده. سپس نوبت به وزیر رسید وی برگه ای باز کرد و از روی نوشته هایش شروع به خواندن کرد: پادشاها من به دستور شما به ضلع جنوب غربی باغ رفتم و در زیر درخت توت آن گربه سفید را دیدم، او سه بچه به دنیا آورده که دوتای آنها نر و یکی ماده است، نرها یکی سفید و دیگری سیاه و سفید است بچه گربه ماده خاکستری رنگ است. حدودا یک ماهه هستند من بصورت مخفی مادر را زیر نظر گرفتم و متوجه شدم آشپز هر روز اضافه غذاها را به مادر گربه ها میدهد و اینگونه بچه گربه ها از شیر مادرشان تغذیه میکنند. همچنین چشم چپ بچه گربه ماده عفونت نموده که ممکن است برایش مشکل ساز شود. نادر شاه روبه باغبان کرد و گفت این است که تو باغبان شده ای و ایشان وزیر."
 
پاسخ دامنه: سلام دامنه نیز به جناب روزگار بزرگوار و اندیشمند. هم خیلی خندیدم از ریزاندیشی هایت در برگزیدن این نوع داستان های تفکرانگیز. هم دقت کردم داستان به کجا ختم می شود. دیدم ختم به خیر شد!! و هنوز دارم می خندم. خنده ی متفکرانه البته. کجا داری این داستان ها را !؟


/ 2 نظر / 41 بازدید
محمد عبدی

سلام خیلی خندیدم و یاد کارگران خودم در دورانی افتادم که می گفتند که ما خود خو مهندس شدیم !!!! جالب و آموزنده بود و مناسب حال بسیاری افراد در هر ازمنه

حضرت اسمعیل

سلام نادر شاه در آن سالهای دور تشخیص داد که چه کسی وزیر باشدو چه کسی باغبان.اما در جامعه امروز ما که عصر تکنولوژی و نانو تکنولوژی می باشد هیچ مقامی در جای واقعی خود قرار ندارد.