کوچه های دارابکلا 9

کوچه های دارابکلا پر از شهیده(9) 

به نام خدا. از سه راهی نوربخش،جنب آقا مدرسه پیش که دراین باره حرف مهمی دارم که در متنی منفک خواهم گفت در آتیه البته، به بن بست دیگری می رویم.چه حکمتیه این بن بست ها. تا از زیارت شهید سید باقر صباغ محروم نشویم. و از آنجا آهنگر محله را دور می زنیم و با زیارت شهید محمد آهنگری به پایین محله می شتابیم تا شهید حسن رنجبر را با مهر قلب و دلمان آمیخته سازیم. با این سه شهید تا الان 15 شهید گلگون کفن را زیارت کرده ایم. تقبل الله، برادر و خواهر. به حتم می دانید که "صباغ" به چه معناست؟ گرچه صباغ یعنی رنگرز و رنگ ساز و نقاش و پیکرنگار اما این سید باقر شهید ما، صباغی الهی و از نوع قرآنی بود. یعنی تبلور "صبغت الله" رنگ آمیزی خدا. به این آیه 138 سوره مبارکه بقره بنگرید : " صِبغت الله و مَن احسن مِن الله صبغه و نحن له عابدون" یعنی : بگو: (با پیروی از آیین ابراهیم رنگ آمیزی خدا را (بپذیرید) و چه کسی در رنگ آمیزی بهتر از خداست؟ و ما فقط پرستش گر او هستیم. آری، او از همه رنگها دست شست. از همه ننگ ها و نیرنگ ها تنفر داشت. و قلبی خلوصی یافت و به رنگ خدا در آمد. و نه پیکر دیگران، که پیکر خود را نزد معبود الهی رنگین کرد و به لَون (یعنی رنگ) خون در آمد تا ما و اکناف و اطراف را به الوان (جمع لون) دین در آرَد. و در آورد. در همین فراز ضمن سلام به برادر روحانی و بزرگوار این یعنی شهید، حجت الاسلام والمسلمین آسید علی صباغ که از افاضل و اشارِف محل ماست، می خواهم روزی همین آیه ی بالا ر ادرمنبری یا درحلقه ای تفسیر کنن و میکنن. نیز درود بفرستم به همرزم خودم در جبهه هولناک اطراف مریوان،جناب آسید کاظم و اخوان دیگرش‌ آسید موسی و... این شهید زیبای روی ما، چشمانی نافذ و رنگین داشت. لبانی شکوفه وَِش. مثل غنجه گل های بهاری  قمصر و دَمن های محل ما. از خاندانی شریف بود. می گویند بسی استعداد داشت. نمراتش معمولا دون 20 کمتر بوده است. اینو گفتم چون بعضی ها طعنه می زدند اینا یعنی بسیجی ها برای فرار از درس به جبهه می رفتند .الله اکبر. چه ادعایی! نعوذ بالله! من گویی هزار باری او را دیدم. هیچ نشده بود سلامی بی خنده تقدیمت کنه. او به جبهه رفت که سر نوشت ما را رقم زند. اما عدیدی از کسان !بودند پشت جبهه که مزایده و مناقصه ها را به ارقام می زدند. او جانش را با خدا ابتیاع ( یعنی معامله و بیع ) کرد اما اینان مال را به ازدیاد شدن! متاع او در نزد خدا صبغت (لون و رنگ) جانش بود ولی متاع اینان سبقت مال و منالشان! و منال می دانید که چیست؟ آری، هر فرصت و جایی که پول بیفزایی! او به عرفان پوییده و اینان به ارقام چسیبده. با یادکرد شهید صباغ اینک دو شهید محبوب را در حومه جان مان جای می دهیم : شهیدان محمد آهنگر و حسن رنجبر. هر دو از غیوران بودند. هر دو نمونه ی رئوفت و اسوه متانت بودند. از هر کس بپرسی یک نشانه از محمد بگو . فوری سه نشانه اش را درجا نوش جانت می کنه. 1 تیزی و چابکی. 2بشاشی و پر نشاطی.3 بی آزاری و بی عیبی. باید یاد کنم از پدر غیور مردش که مدتی پیش به دیدار دائمی فرزند شهیدش محمد آهنگری رفت. روح هر دو شاد است هیمشه. صلوات بر او و پدر او و مادر داغدیده و نجیب و خوش اخلاقش را فراموش نکنید. و نیز وقتی از شهید حسن رنجبر بخواهی نشانه هایی ذکر کنی، من که هفت تپه و محله و مدرسه و تکیه می دیدمش سه خصلت را در او برجسته تر می یافتم : اول : بی حد احترام آمیز بود رفتار و کردارش. دوم : در عبادت و اخلاقیات پیشآمد بود. و سوم : واهمه ای از جنگ و نبرد و شهادت نداشت. به هرحال هم مادرش و هم پدرش از خوبان محل اند هنوز. بر آنها فراوان باد درود. صلوات را نیز بر آنها و فرزند برومندشان هدیه کنین که خیر در همین صلوات هاست. با زیارت هم شهید محمد آهنگر و هم شهید حسن رنجبر دیگه آرام آرام زمانشه که به بالامحله برویم که هم پر از شهیده. و هم من نمی دانم من، چرا به آنجا و مردمش عُلقه ای وافر و وُفور دارم هنوز. بذارید بعدا که آمدم اتاق پیش بگویم... پس تا آن زمان مجددا برای روح شهید سید باقر صباغ و تکریم والدین مکرمش و نیز دو شهید غیور مرد محل مان محمد آهنگری و حسن رنجبر و نیز به همراه کرامت بخشی به والدین شان صلواتی صمیمانه 44 .

/ 4 نظر / 5 بازدید
مهدی

سلام آقای طالبی واقعا چه زیبا شهیدان عزیزمان را توصیف کردید. یاد آنان همیشه با ماست. خیلی خوشحالیم که قلمتان را اینطور جوهر میدهید تا از بهترین ها بگویید. واقعا عالی بود.

darabboy

سلام برادر حالتان خوب است اگر ما بگذاریم این را خوب می دانم اما غرض از این نامه کمی درد دل بود و حرفهای خودمانی البته سعی می کنم زیاده گویی نکنم، می خواهم رک بگویم ونیک می دانم که رک گویی وهزار دردسر که به جان خریده ام، من شما را از فیلمهای حاتمی کیا و رسول ملاقلی پور و چند کارگردان دیگر میشناسم راه شناختی جز دیدن هرساله این فیلمها ندارم و گاه صحبتهای دوستانی که شما را دیده اند، نمی دانم اینقدر شناخت کافیست؟! خواسته ام بیشتر بشناسم کتاب خوانده ام، پای صحبت همه نشسته ام اما چه کنم دست ما کوتاه و خرما برنخیل، برادر میدانم مردانگی کردی، میدانم عاشق پیر جماران بودی و وطن، اما نیستی ببینی بعضی ها چه می گویند، با اسم شما چکار ها که نمی کنند… برادر؛ جوانم و به دنبال الگویی که دست یافتنی باشد، در دلم زمزمه ای هست که آن الگو تویی اما چه گونه تورا پیدا کنم ؟ شلمچه آمده ام، دوکوهه، فکه، همه را آمده ام هر کسی تورا جوری دیده بود و من تو رو را فقط حس کردم اما هنوز هم نشناختمت

darabboy

فیلمهای دفاع مقدس را دیگر نگاه نمی کنم با آنها به تونمی رسم، رسول ملاقلی پور که دیگر نیست، حاتمی کیا هم که می گوید نمیشود فیلمی ساخت شاید منظورش این است همینها که ساخته ایم بس است، راستش حاتمی کیا را هم دیگر نمیشناسم سلامم را به آوینی برسان بگو اگر همین مستندها که ساخته بودی نمی بود معلوم نبود الان ما چه می کردیم، سلامم به چمران برسان بگو نوشته هایش را می خوانم اما چگونه خودم را در این نوشته ها پیدا کنم؟، سلامم به باکری برسان بگو نمی دانی این روزها سرخون تو که فدای رهبر ومیهنت کردی… عده ای طلب کارند، سلامم به همت برسان به گو هیچ از تو نمی دانم اما زیبا بودی مرد خدا، سلامم به خرازی برسان بگو شرمنده ام از تو هم هیچ نمی دانم، سلامم به مهاجر،طالبی،آهنگر،عمادی ,رمضانی,بابویه,شفیعی برسان بگو همشهری به داد ما نمی رسی؟، سلامم را به همه برسان بگو به داد این جوانان برسید مگر نه اینکه اینان جوانان وطن شما هستند، بگو اینجا همه مرده اند شما کاری بکنید.

خودمونی

خودمونیم تو هم که تازه اومدی! یه جاهایی داشتی حالتو میکردیا.دیگه بیکارشدی و نمیدونی چیکار کنی به این فکر افتادی که بیا اینجا بنویسی؟فقط بنویس اما یک جوری ننویس که انگار چند سالی هست که داری با این ملت سروکله میزنی!مدعی نباش جانم.