کفش یا پا ؟

داستان کوتاه

...کفش هایش انگشت نما شده بود و جیبش خالی! یک روز دل انگیز بهاری از کنار مغازه ای می گذشت؛ مأیوسانه به کفش ها نگاه می کرد و غصه ی نداشتن بر همه ی وجودش چنگ انداخته بود.

جانباز دفاع مقدس و نماز اول وقت

جانباز دفاع مقدس و نماز اول وقت

ناگاه! جوانی کنارش ایستاد، سلام کرد و با خنده گفت: چه روز قشنگی! مرد به خود آمد، نگاهی به جوان انداخت و از تعجب دهانش باز ماند! جوان خوش سیما و خنده بر لب، پا نداشت. پاهایش از زانو قطع بود! مرد هاج و واج، پاسخ سلامش را داد؛ سر شرمندگی پایین آورد و عرق کرده، دور شد.

لحظاتی بعد، عقل گریبانش را گرفته بود و بر او نهیب می زد که: غصه می خوردی که کفش نداری و از زندگی دلگیر بودی؛ دیدی آن جوانمرد را که پا نداشت؛ اما خوشخال بود از زندگی خوشنود! به خانه که رسید از رضایت لبریز بود.» (منبع)

/ 1 نظر / 45 بازدید
379

اللهم عجل لولیک الفرج